چهار مرد، یک سوپرمارکت و ۴.۳ میلیون کالری: چالش یک میلیون دلاری مستر بیست
MrBeast ミスタービーストجیمی (مستر بیست) در این ویدیو یک سوپرمارکت کامل خریده و به چهار شرکتکننده، الدرین، جکسون، ریحان و خوان، پیشنهاد داده است: اگر همهی خوراکیهای داخل فروشگاه را بخورند، بیآنکه هرگز از آن بیرون بروند، یک میلیون دلار برنده میشوند.
پرسش اصلی ویدیو ساده است: آیا چهار نفر میتوانند غذایی را تمام کنند که به گفتهی جیمی برای یک شهر کامل کافی است؟ روایت ویدیو روز به روز پیش میرود. در طول مسیر، برنامهریزی برای جلوگیری از فساد غذا، فرسودگی جسمی و روحی، مصدومیت، دلتنگی برای خانواده و چند چالش جانبی که جیمی طراحی کرده نشان داده میشود.
پیشینهی چالش و قوانین اصلی
این چهار نفر تازهوارد نیستند. جیمی توضیح میدهد که آنها پیشتر در چالش «آخرین نفری که فروشگاه را ترک کند» رقیب هم بودند. در روز ۶۷ آن چالش، هیچکدام حاضر به تسلیم نبودند. جیمی به آنها فرصت داد با هم ادامه دهند و جایزه را به یک شرط چهار برابر کنند: او فروشگاه را کاملاً پر میکند و آنها باید همه چیز را بخورند. در بخش پایانی ویدیو گفته میشود که جایزهی آن دوئل اولیه ۲۵۰ هزار دلار بوده است.
جیمی حجم غذا را ۴.۳ میلیون کالری اعلام میکند. حساب او این است که اگر هر یک از چهار نفر روزی ۲۰۰۰ کالری بخورد، تمام کردن فروشگاه بیش از یک سال طول میکشد. خود شرکتکنندگان هم در همان ابتدا گمان میکنند ممکن است کار یک سال طول بکشد.
دو قانون مهم در همان روز اول اعلام میشود:
- جریمهی فساد غذا: هر کالری غذایی که خراب شود، یک دلار از جایزه کم میکند. جیمی تأکید میکند که اگر حتی کمتر از یکچهارم غذای فروشگاه فاسد شود، کل جایزه از دست میرود.
- خط قرمز: شرکتکنندگان حق ندارند پا روی خط قرمز بگذارند یا از آن رد شوند.
برای اطمینان از اینکه کسی یواشکی غذا دور نمیریزد، تیم جیمی افرادی را گذاشته که ۲۴ ساعته تمام فروشگاه را زیر نظر دارند.
روزهای اول: سرشماری، فریزر و ۸۰ دلار بلوبری
اولین کار گروه سرشماری بود. میخواستند بدانند دقیقاً با چه چیزی روبهرو هستند و راهروها را یکییکی شمردند: ۱۰۵ قرص نان، ۳۴ قوطی گلابی، ۹۶ آبمیوه، ۲۷۱ کنسرو تن ماهی، ۴۰۰ شیشه ادویه و ۲۲ قوطی سالسا. واکنش جمعی این بود که حجم غذا «بیش از حد زیاد» است.
استدلالشان روشن بود: محصولات تازه زودتر از همه خراب میشوند، پس اولویت با آنهاست. همهی میوهها و سبزیجات را از قفسهها جمع کردند و به فریزر بردند. در همین جابهجایی، حدود ۸۰ کالری بلوبری روی زمین ریخت. با قانون جریمه، یعنی ۸۰ دلار. یکی پیشنهاد داد آنها را دور بریزند، اما بقیه مخالفت کردند و بلوبریها را خوردند. به گفتهی خودشان، با اینکه چند دقیقه روی زمین بوده، خوشمزه بوده است.
اولین وعدهی کامل چیزاستیک با فلفل دلمهای بود. در پایان روز اول، جیمی یادآوری کرد که از ۴.۳ میلیون کالری فقط ۱۰ هزار کالری خورده شده است.
در روز دوم نقشها شکل گرفت:
- جکسون آب پرتقال تازه میگرفت.
- ریحان و خوان گلکلمها را آماده و فریز میکردند.
- یکی دیگر از اعضا سراغ راهروی نان رفت تا تقریباً همه را فریز کند. دلیلش این بود که نان «کالری خیلی بالایی دارد» و نباید فاسد شود.
برنامهی آن روز فریز کردن سبزیجات و آبگیری میوهها اعلام شد. هدف این بود که حتی یک سنت از جایزه نسوزد.
در روز سوم، جیمی پرسید آیا فکر میکنند تا آن لحظه بیش از یک درصد فروشگاه را خوردهاند؟ پاسخ همه منفی بود. در همین روز جیمی گفت این چهار نفر حالا در کل دنیا معروف شدهاند و مردم بیرون فروشگاه صف کشیدهاند تا آنها را ببینند.
راهبرد غذایی، ورزش و جایگزینی خوراکیها
در روز چهارم، گروه تصمیم گرفت اول غذاهایی را که دوست ندارد تمام کند. استدلالشان حفظ انگیزه برای مراحل بعدی بود. یکی از اعضا از خوردن پیاز ناراحت بود و دیگران با شوخی و تشر او را از دور ریختن غذا بازداشتند. روی یک قلم کوچک هم گفتند «پنج دلار است، رفیق!».
در شمارش همان روز، رقم کل کالری مصرفشده ۶۵,۹۴۱ اعلام شد.
اعضا ورزش را بخش جدی برنامه میدانستند. منطقشان این بود: «بیشترین کالری را بسوزانیم تا بتوانیم بیشتر بخوریم.» جیمی هم دو اقدام را برای سالمتر ماندن آنها توضیح داد:
- در کل فروشگاه، خوراکیها را با گزینههای «خیلی سالمتر» عوض کردهاند؛ مثلاً فروت لوپس حذف و غلات پروتئینی جایگزین شده است.
- یک مربی شخصی آورده که هر روز با آنها تمرین کند. در ادامهی ویدیو نام او جان است.
الدرین و افت روحیه
در روز ششم، تقسیم کار جا افتاده بود:
- خوان هر روز با طرفدارانش که پشت شیشه بودند سلاموعلیک میکرد.
- جکسون غذاها را آبمیوه و اسموتی میکرد.
- ریحان شبها کتاب آشپزی میخواند تا یاد بگیرد چطور ۴.۳ میلیون کالری را خوشمزه بپزد.
روایت ویدیو میگوید تیم «مثل یک ساعت دقیق» کار میکرد، «به جز یک نفر». الدرین گفت حالش گرفته است و چهار نفر در برابر ۴.۳ میلیون کالری قرار دارند. او آرزو کرد کاش به همان چالش «آخرین نفری که میرود» برگردد.
روایت ویدیو بیحوصلگی او را دلیل زیاد خوابیدن و جا ماندن از تمرینها میداند. گاهی هم اصلاً غذا نمیخورد. جیمی در روز هفتم سر زد و با آنها ورزش کرد تا به او انگیزه بدهد. پس از آن، یکی از اعضا گفت احساس قدرت بیشتری میکند و با اینکه دلش میخواهد بیرون برود، «هرچه سریعتر بخوریم، سریعتر بیرون میرویم».
جیمی پس از یک هفته اعلام کرد که هنوز حتی یک کالری دور ریخته نشده است. او گفت آنها بهتر از انتظارش عمل کردهاند و جایزه هنوز کامل است.
روز دهم: خرید با چشم بسته و بدنسازها
در روز دهم، جیمی و همکارانش با چشمبند و چرخدستی وارد فروشگاه شدند. شرکتکنندگان فقط یک دقیقه وقت داشتند تا از بالا آنها را هدایت کنند که چه چیزی بردارند. جیمی وعده داد هرچه جمع شود، «ما» در خوردنش کمک میکنیم. اگر هدایت درست انجام میشد، میتوانستند تا ۱۰۰ هزار کالری بردارند.
نتیجه آشفته بود. یکی چرخ دیگری را برداشت، یکی به دیوار خورد و فرمانهای «راست» و «چپ» گم میشد. در پایان، جیمی گفت شرکتکنندگان «در گوش دادن افتضاحاند» و انتظار داشته بهتر فرمان بدهند.
بعد معلوم شد منظورش از «ما» ده بدنساز بوده که آورده تا محتوای چرخدستیها را بخورند. اما چرخها تقریباً خالی بودند. یکی از اعضا گفت شاید به کار بیاید، ولی «چنگی به دل نمیزند». روایت ویدیو هم تأیید میکند که بدنسازها آن تأثیری را که گروه امید داشت نداشتند.
جمعبندی روز دهم این بود: حدود ۲۰۰ هزار کالری خورده شده که بیشترش سبزیجات بوده، اما هنوز حتی ۵ درصد کالریهای فروشگاه مصرف نشده است. یکی از آنها گفت دلش نمیخواهد یک سال آنجا بماند.
صدمین روز در فروشگاه و پول برای خانوادهها
روز یازدهم این چالش با صدمین روز حضورشان در سوپرمارکت (با احتساب چالش قبلی) همزمان شد. جیمی گفت تولد خودش هم هست.
به این مناسبت، او یک سبد خرید با ۴۰ هزار دلار پول نقد آورد. چون آنها مدتی از خانوادههایشان دور بودند، به خانوادهی هر کدام ۱۰ هزار دلار داده شد تا کمکخرجشان باشد. شرکتکنندگان پیامهای شخصی فرستادند:
- یکی پول را برای همسرش خواست که فردای آن روز تولدش بود.
- دیگری به پدر و مادرش گفت به تعطیلات بروند.
- یکی هم از همسرش برای کمک در بزرگ کردن بچهها تشکر کرد.
روایت ویدیو میگوید این همه وقت در قرنطینه و فقط کنار هم، این چهار نفر را به یک خانواده تبدیل کرده است. ریحان که دلتنگ خانه بود، رهبری آشپزی برای کل گروه را به دست گرفت. یکی از اعضا هم در حیاط پشتی فروشگاه آرایشگر گروه شد و موهای خوان را کوتاه کرد.
چالش دهروزهی کالریسوزی با فیتبیت ایر
در روز بیستم، جیمی چالش تازهای اعلام کرد. همهی آنها ساعت فیتبیت ایر به دست داشتند. هر کالری که در ده روز آینده میسوزاندند، معادلش از موجودی فروشگاه کم میشد، در روز سیام پخته میشد و به نیازمندان میرسید. جیمی تأکید کرد که مربی مراقب است بیش از حد به خود فشار نیاورند، چون «انگیزهی وحشتناکی» برای کالریسوزی دارند. اگر مربی گفت باید استراحت کنند، باید گوش بدهند.
ساعت شش صبح روز بعد، بیشتر اعضا ساعتها بود بیدار بودند و ورزش میکردند، به جز الدرین. او گفت حدود نهونیم یا ده بیدار شده و از آن موقع ننشسته است، اما در یکی از تمرینها گفت «دیگر نمیتوانم» و برای استراحت رفت. الدرین گفت از اینکه دیگران خیلی بیشتر کالری میسوزانند احساس سرشکستگی میکند. مربی، جان، دلیل را این دانست که بقیه هر روز دو ساعت از او جلوترند، و خود الدرین نتیجه گرفت که باید زودتر بیدار شود.
در روز ۲۳، دیگران گفتند الدرین حدود پنج هزار کالری عقب است و باز هم دراز کشیده است. به روایت ویدیو، بقیه روزانه بیش از چهار هزار کالری میسوزاندند. جالبتر اینکه مسنترین عضو گروه، خوان، از همه جلوتر بود؛ یکی از همتیمیها گفت نزدیک پنج ساعت طناب زده است.
اولین ضرر: سبزیجات فاسد و ۶,۶۱۴ دلار
گروه به خود میبالید که هیچ غذایی را دور نریخته است. وقتی جیمی پرسید آیا چیزی فاسد شده، پاسخ «صفر» بود. اما او گفت کارشناس بهداشت غذایی، خانم کویین، چیز دیگری گفته است.
کویین توضیح داد که برخی سبزیجات بیش از حد در فریزر ماندهاند و دیگر قابل مصرف نیستند؛ مثلاً کاهو قهوهای شده بود. چند نفر از شرکتکنندگان اصرار داشتند که سالم به نظر میرسد. جیمی گفت او را دقیقاً برای این استخدام کرده که کسی مریض نشود.
کالریهای غذای خراب شمرده شد: ۶,۶۱۴ کالری، یعنی ۶,۶۱۴ دلار از جایزه کسر شد. یکی از اعضا دیگری را سرزنش کرد که فکر میکرده او حواسش به تاریخها هست. دیگری جواب داد که تیم همدیگر را سرزنش نمیکند. یکی از آنها گفت آدم اینهمه تلاش میکند یک دلار هم نبازد، اما اینطور «دود میشود و میرود هوا».
آلیسون و نخستین اهدای غذا
جیمی برای جبران روحیه «نیروی کمکی» آورد: آلیسون، شرکتکنندهی ویدیوی دیگری از مجموعه. در آن چالش، او باید هر پنج روز یک بار با زنجیر به یک غریبه وصل میشد. این بار آن غریبه خوان بود. آلیسون هم غذا خورد و به گفتهی اعضا «اندازهی خودمان» خورد. یکی از آنها گفت هنوز بابت شش هزار دلار ناراحت است، اما دیگر اجازه نمیدهند تکرار شود.
در روز سیام نتیجهی ده روز اعلام شد: ۲۰۱,۷۶۸ کالری سوخته بود، با احتساب سهم آلیسون. گروه حدود ۲۰۱,۷۰۰ کالری غذا را سرخ کرد، آبپز کرد، در هواپز و فر پخت و آمادهی توزیع کرد.
یکی از شرکتکنندگان گفت او و برادرش، الوین، وقتی بهعنوان مهاجر از اروپا آمده بودند، اوایل چیزی برای خوردن نداشتند. حالا میتوانند به جامعهای که به آنها لطف کرده ادای دین کنند.
جیمی در محل توزیع گفت صف تا سر خیابان رسیده و بیش از ۳۰۰ نفر غذا گرفتهاند. پس از آن، آلیسون به غریبهی دیگری زنجیر شد و رفت. فروشگاه دوباره ساکت شد و اعضا گفتند به «برنامهی خستهکننده» برگشتهاند.
دلتنگی، اختلاف بر سر پیشرفت و ماجرای پرندهها
در روز ۳۲، پسر یکی از شرکتکنندگان از او خواست از خط قرمز رد شود و بیرون بیاید. پدر گفت نمیتواند و فقط باید میگفت «به زودی برمیگردم خانه». او گفت قدم زدن در راهروها یادآوری میکند که به این زودی بیرون نمیرود.
ریحان روزی چهار وعده بههمراه اسموتی میپخت و میگفت باید نشان دهد تسلیمشدنی نیست. دیگران از سیری و نفخ شکایت داشتند.
روایت ویدیو میگوید ریحان دربارهی پیشرفت کار با بقیه اختلاف نظر داشت. او میگفت آن روز ۳۷ هزار کالری و با نوشیدنیها ۴۰ هزار کالری تمام کردهاند و یخچالها و فریزرها خالی میشوند. دیگران پاسخ میدادند که هنوز کاملاً پرند و «حالا حالاها اینجاییم».
این فشار به درگیری رسید. سر ۱۰ هزار کالری سیبزمینی، الدرین گفت نمیتواند اینهمه بخورد. دیگران گفتند نمیشود هر روز برای غذا نخوردن نق بزند و نباید از جایزه کم شود. الدرین پیشنهاد داد غذا را برای بعد در یخچال بگذارند. پاسخ این بود که کسی غذای مانده نمیخورد.
روایت ویدیو میگوید ریحان دنبال چیزی بود که ذهنش را آرام کند. در روز ۳۶ پیشنهاد داد با دانههای فروشگاه یک دانخوری برای پرندگان در اسکله بسازد. توضیح داد هر روز صبح آنجا مینشیند و صدای پرندهها حس «یک روز در اسپا» را به او میدهد. بیشتر روز منتظر ماند، اما هیچ پرندهای نیامد.
نامهی خوان به ریحان
در روز ۳۸، خوان برای ریحان هدیهای آماده کرد. او تعریف کرد که روزی در قسمت صندوق، ریحان از او پرسیده بود میتواند انگلیسی بخواند یا بنویسد، و او گفته بود نه. ریحان شروع کرد با کلمات ساده از او امتحان بگیرد و تشویقش کرد که از اشتباه ناامید نشود.
خوان گفت حالا میتواند جملههای کوتاه بسازد و هر روز بهتر میشود. نتیجه، یک نامهی تشکر بود. ریحان گفت دریافت آن یادداشت از بهترین لحظههایش بوده و آن را تا آخر عمر نگه میدارد.
جیمی در روایت خود گفت ریحان در این روزها بیشتر روی خودش و خانوادهاش متمرکز بوده، اما این نامه به او یادآوری کرده که کمک به یک غریبه میتواند بزرگترین پاداش باشد. جیمی گفت با همین انگیزه خواسته کاری متفاوت انجام دهد. پس از ویدیوی اول سوپرمارکت، بسیاری پرسیده بودند چطور میتوانند به این افراد کمک کنند پول دربیاورند. پاسخ، تیشرتهایی با تصویر هر شرکتکننده بود که نیمی از سود فروششان مستقیم به خود آنها میرسد. جیمی همچنین یک باشگاه بدنسازی بزرگ به فروشگاه آورد.
روز چهلم: چمن، فوتبال آمریکایی و هفت بازیکن کمکی
در روز چهلم، جیمی چمن طبیعی به فروشگاه آورد. شرکتکنندگان گفتند ۱۰۰ روز است رنگ چمن ندیدهاند. با چمن، یک زمین فوتبال آمریکایی ساخته شد.
قانون بازی این بود: از خط ۱۰ یارد، توپی به سمت یک شرکتکننده پرتاب میشود. اگر آن را با سبد بگیرد، یک بازیکن حرفهای فوتبال آمریکایی ۲۴ ساعت به تیم اضافه میشود و در خوردن کمک میکند. به ازای هر ده یارد دورتر، یک بازیکن بیشتر اضافه میشود و سقف آن ده نفر است. یکی از بازیکنان گفت روزی ۲۰ هزار کالری میخورد. جیمی حساب کرد که ده نفر مثل او میتوانند آنها را یک هفته زودتر به خانه برگردانند.
خوان گفت تا حالا دست به توپ فوتبال نزده، اما توپ را گرفت. توپ بعدی هم گرفته شد و تعداد بازیکنان به سه رسید. توپی که الدرین باید میگرفت تا تعداد به شش برسد، از دست رفت. توپ آخر را میچ، کوارتربک تیم دانشگاه TCU، پرتاب کرد و جکسون آن را گرفت. تعداد بازیکنان به هفت رسید.
گروه گرسنهترین و تنومندترین بازیکنها را انتخاب کرد و به آنها «تا خرخره» کالری خوراند. اما به روایت ویدیو، بلعیدن هزاران کالری در کمترین زمان همه را بیحال و خوابآلود کرد. جیمی تأکید کرد که ۲۴ ساعت، چه صرف خوردن شود چه خوابیدن، همان ۲۴ ساعت است. در روز ۴۲، مربی بازیکنها را بیرون برد، در حالی که اعضا التماس میکردند یک شب دیگر بمانند.
بلافاصله پس از آن، جیمی خوان را برای شرکت در ویدیوی «غریبههای زنجیرشده» چند روز از گروه جدا کرد. نتیجهی آن مسابقه را لو نداد. بازگشت خوان به گفتهی روایت ویدیو «یک بمب انرژی مثبت» بود و گروه را دوباره سر کار برگرداند.
روز پنجاهم: ملاقات خانوادهها
در روز پنجاهم، خانوادهها برای ۲۴ ساعت به فروشگاه آمدند. برنامه فقط دیدار نبود: «هر ساعت وقت غذا خوردن» و هر ساعت اسموتی. یکی از شرکتکنندگان گفت دستپخت همسرش خوشمزهترین غذای این چهار ماه بوده است. به روایت جیمی، خانوادهها بیش از هر گروه دیگری در کاهش کالریها اثر داشتند.
پس از رفتن آنها، فروشگاه دوباره «سوت و کور» شد. یکی از اعضا گفت از روز ملاقات مدام خواب خانوادهاش را میبیند و هنوز صدای «بابا، بابا» در گوشش است. گفت ۱۴۰ روز پیش وارد اینجا شده و محال است دست خالی برگردد. به روایت ویدیو، دیدن خانوادهها انگیزهای ایجاد کرد که آنها را به ورزش «دیوانهوار» واداشت. منطقشان این بود که «کلی کالری بسوزان تا بتوانی کلی کالری بخوری».
مصدومیت خوان و تراس باربیکیو
یکی از اعضا، به تعبیر ویدیو، زیادی به خودش فشار آورد. مچ پای خوان پیچ خورد، اما او اصرار داشت چیزی نیست و باید زودتر پیش خانوادهاش برگردد. همتیمیها گفتند به او میگویند یخ بگذارد، اما گوش نمیدهد.
در معاینهی بدنی، مچ پا «مثل آناناس» ورم کرده بود و ملتهب بود. خوان تأیید کرد که موقع دویدن درد داشته است. او از تردمیل منع شد و گفت نباید دو سه روز روی پایش وزن بیندازد، اما «من کسی نیستم که آرام بگیرم». جیمی چون بعید میدانست با عصا بتواند راه برود، یک چرخ خرید مخصوص برایش آورد و دیگران او را با چرخ جابهجا میکردند.
در همین زمان، در اسکله قفل شد و گروه تنها راه ارتباطش با هوای بیرون را از دست داد. روایت ویدیو میگوید این موضوع روی روحیهشان اثر گذاشت. جیمی دلیل را فاش کرد: خط قرمز را عقب برده و یک تراس باربیکیو ساخته بود تا آفتاب بگیرند و استراحت کنند. او هشدار داد که ارزیابی روز شصتم «شاید سختترین مأموریت» تا آن لحظه باشد.
در روزهای بعد، گروه خوان را روی تخت به یک جا بند کرد تا تکان نخورد، با او انگلیسی تمرین کرد و یک استخر بادی برایش راه انداخت تا به سبک خودشان آبدرمانی کند. به روایت ویدیو، این روش «جواب داد» و خوان دوباره عادی راه میرفت. در همین دوره به کنسروهای لوبیا رسیدند که به گفتهی خودشان ۶۳ هزار کالری بود.
روز شصتم: تردمیل طلایی و ۶۰۰ هزار کالری
چالش روز شصتم این بود:
- یک تایمر ۲۴ ساعته شروع میشود و شمارندهای از ۲.۴ میلیون کالری (موجودی آن لحظهی فروشگاه) پیوسته پایین میآید.
- هر وقت مجموع دویدن گروه روی «تردمیل طلایی» از ۱۰۰ مایل بگذرد، هر عددی روی شمارنده باشد، همان مقدار کالری از فروشگاه بیرون برده و به خانوادههای نیازمند داده میشود.
- اگر در ۲۴ ساعت به ۱۰۰ مایل نرسند، حتی یک کالری کم نمیشود.
پیش از شروع، کفشهای برند کیزیک به آنها داده شد.
خوان شروع کرد و سرعت تردمیل روی هفت بود. جیمی گفت اگر کل مسیر را با این سرعت بروند «محشر» است، اما بعید است دوام بیاورند. خوان ابتدا گفت میتواند تا پنج مایل برود، اما با توجه به مچ پایش آن را به سه مایل کاهش داد.
راهبرد گروه این شد که هر نفر فقط یک مایل بدود تا بقیه استراحت کنند. یک ایستگاه آب و خوراکی هم برپا کردند. مربی جان یادآوری کرد که این چهار ماراتن پشت سر هم است و پیشبینی کرد سرعت تا مایل ۵۰ افت میکند. به روایت ویدیو، دقیقاً در نیمهی راه خستگی غلبه کرد. خوان گفت زانویش بدجوری درد میکند، تا حالا اینقدر ندویده و اولین مایل عمرش را همین چند روز پیش دویده است. یکی دیگر از اعضا دچار گرفتگی عضله شد.
شمارنده به زیر یک میلیون کالری رسید. روایت ویدیو میگوید هرچه کار طولانیتر میشد، شمارنده سریعتر به صفر نزدیک میشد و بدنشان بیشتر تحلیل میرفت. در این مرحله، اعضا از انگیزههایشان گفتند: دیدن پدر و مادر، بازگشت به خانه و دیدار با دوستی به نام کیسی. یکی از آنها خطاب به فرزندش گفت: «دارم به سمت خانه میدوم.» جیمی برای مایلهای آخر ماساژورهای حرفهای آورد.
نتیجه ۶۰۰ هزار کالری بود که از فروشگاه خارج و اهدا شد. جیمی گفت پیشتر تیمی بسیار ورزشکارتر رکورد ۳۵۰ هزار را داشته است. اعضا گفتند خوردن این حجم «حداقل دو ماه» طول میکشید.
مهمانان جدید و سنت ۲۵ سالهی خوان
جیمی بعد جیم و مونیکا را آورد، که در چالش دیگری قرار است با یک لامبورگینی دور دنیا را برانند تا ماشین مال خودشان شود. آنها با ماشین وارد فروشگاه شدند و نمیتوانستند بروند تا حداقل ۱۰ هزار کالری بخورند، بدون کمک چهار عضو گروه. اعضا اسموتیهایی پرکالری درست کردند که یکی از آنها به گفتهی سازندهاش ۵۰۰۰ کالری بود. الدرین هم پشت لامبورگینی نشست. پس از ۱۰ هزار کالری، مهمانها رفتند.
روایت ویدیو میگوید این ماجرا به اعضا یادآوری کرد که زندگی بیرون جریان دارد، بهویژه برای خوان. او گفت در کشور زادگاهش ۲۵ سال پشت سر هم روز چهارم ژوئیه با دوستانش فوتبال بازی کرده و دیروز اولین سالی بوده که نتوانسته آنجا باشد. به گفتهی روایت، خوان چند روز در خودش بود و حتی یک کالری نخورد، چون پس از بیش از ۱۵۰ روز فهمیده بود چه چیزهایی را از دست داده است. در روز ۶۹ گفت دلش میخواهد به خانه برگردد.
جیمی در روز ۷۰ دوستان خوان را به فروشگاه آورد تا مسابقهی فوتبال برگزار شود. پس از آن، کل بعدازظهر با هم غذا خوردند و ۵۵ هزار کالری دیگر کم شد. خوان گفت از صمیم قلب از جیمی ممنون است.
با این حال، هنوز «یک کوه لوبیا» و غذاهایی با طعم «افتضاح» مانده بود. آب پیاز را امتحان کردند که به گفتهی یکی «بوی رختکن عرقکرده» میداد. اسموتیای با پودر پروتئین کدوتنبل، رایسکیک و پنج قاشق شیرهی افرا هم ساختند که جیمی و فیلمبردارها چشیدند و گفتند آنقدرها بد نیست.
ماشینها و مسابقه با جویی چستنات
اعضا دربارهی ماشین رؤیاییشان حرف زدند: یکی ماشین اسپرت میخواست، یکی وانت برای کار، و ریحان ماشینی جادار چون میخواهد بچههای زیادی داشته باشد. در روز ۷۹، جیمی ماشینها را آورد. برای بردنشان باید با جویی چستنات مسابقه میدادند؛ کسی که جیمی او را «غول تاریخ غذا خوردن» خواند.
شرط این بود: تیم پنجنفره (چهار عضو بههمراه جیمی) باید ۸ پوند لوبیا بخورد و جویی بهتنهایی ۱۶ پوند. جیمی گفت ۱۶ پوند رکورد رسمی خود جویی است. اگر وقتی جویی کاسههایش را تمام میکند حتی یک دانه لوبیا در کاسهی تیم مانده باشد، میبازند.
جویی کاسهی اول را بهسرعت تمام کرد و جیمی گفت هنوز نصف کاسهی اولش را هم نخورده، اما در نهایت تیم سوپرمارکت برد. جیمی گفت باختن برای جویی اهمیتی نداشت، چون او «در لیگ دیگری» مسابقه میدهد و همانجا رکورد جهانی دیگری هم ثبت کرده است. هر یک از چهار نفر صاحب یک ماشین صفر شد.
موجودی فروشگاه به زیر یک میلیون کالری رسید. در روز ۸۰، جیمی گفت ۷۵ درصد کالریها تمام شده است.
با ماشینها بازیهایی هم راه افتاد. در روز ۸۴، یک تعقیب و گریز نمایشی پلیسی برای یک «شورولت سیلورادوی مشکی» به نام خوان اجرا شد که در آن ۱۵ بسته شکلات فیستبلز کشف شد و الدرین «زندانی» شد. سپس گروه برای باز کردن فضای مانور، قفسهها را جمع کرد و در روزهای ۸۷ و ۸۸ فروشگاه را مرتب کرد.
در روز ۹۰، اعضا از هم تعریف کردند:
- خوان از صبح تا شب همه جا را تمیز میکند و همیشه اول بیدار است.
- جکسون در باشگاه الگوی بقیه است.
- الدرین همیشه همه را میخنداند.
روز ۱۰۰: بازگشت شرکتکنندگان ویدیوی اول
در روز صدم، جیمی تمام رقبای ویدیوی اول سوپرمارکت را برگرداند. آنها یک ساعت فرصت داشتند در غذا خوردن کمک کنند. مهمانان از تغییرات فروشگاه شگفتزده بودند: جایی که در ویدیوی قبلی «قلعهی یخی» بود، حالا سالن بدنسازی شده بود. دیمین گفت راهرویی که در آن زندگی میکرده دیگر شباهتی به راهرو ندارد.
اعضا گفتند بیش از شش ماه است آنجا هستند و خستهاند. یکی از آنها گفت از نظر هیکل عضله آورده است.
جیمی پس از این دیدار یادآوری کرد که آنها در واقع ۱۸۸ روز است در فروشگاهاند، نه ۱۰۰ روز. دلیلش این بود که در فاصلهی پر کردن دوبارهی فروشگاه، ۲۲ روز معطل مانده بودند. به گفتهی او، همین آنها را به این نتیجه رساند که باید هرچه سریعتر بیرون بروند.
در این مرحله، آخرین غذاهای ناخوشایند هم تمام شد: تخممرغهای فریزری و آخرین تکه میگو، برای کسی که گفت از میگو متنفر است. چهار ماه پیش گفته بودند هر وقت به استیکها برسند میفهمند برنده شدهاند، و حالا به استیک رسیده بودند.
تصمیم جکسون و حلقهها
جکسون گفت پس از مدتها فکر کردن در این دورهی تنهایی، تصمیم گرفته از دوستدخترش خواستگاری کند. اما اول میخواست از پدر و مادر او اجازه بگیرد و از استرس مدام عقب میانداخت. جیمی تصمیم گرفت «یک هل کوچک» بدهد و تلفنی با آنها تماس گرفت. جکسون اجازه خواست و آنها بیدرنگ موافقت کردند.
سپس حلقهای با نگین بیضی برای جکسون انتخاب شد. وقتی معلوم شد خوان حلقه ندارد، برای همسر او هم حلقهای انتخاب کردند.
آمار فیتبیت در ۱۱۰ روز
جیمی گفت در ۱۱۰ روز گذشته، فیتبیت ایر متصل به سرویس سلامت گوگل روی دست آنها بوده است، و بر اساس دادههایش جوایزی داد:
| عنوان | برنده | رقم | |---|---|---| | بیشترین کالری سوزاندهشده | جکسون | ۴۵۱,۲۹۹ کالری | | بیشترین ساعت خواب | الدرین | ۱۰۵۴ ساعت و ۴ دقیقه | | بیشترین کالری پختهشده | ریحان | ۲,۰۱۱,۵۵۵ کالری | | بیشترین قدم | خوان | ۲,۷۳۵,۰۰۰ قدم |
همهی آنها یک اشتراک مادامالعمر گوگل هلث پریمیوم همراه با مربی سلامت اختصاصی گرفتند. جیمی گفت اینطور میتوانند عادتهای خوب سوپرمارکت را در دنیای واقعی ادامه دهند.
روزهای آخر و آخرین لقمه
موجودی به زیر ۵۰ هزار کالری رسید و دو روز دیگر مانده بود. جیمی اعلام کرد آنها ۴.۳ میلیون کالری را تمام کردهاند و کل ضررشان همان ۶,۶۱۴ دلار بوده است.
ریحان آخرین وعده را پخت، از جمله نانی که به گفتهی خودش مادرش پختنش را به او یاد داده بود. یک «سورپرایز آخر» هم بود: دستمال توالتهایی که برای روز آخر قایم کرده بودند تا فروشگاه را با آنها «باران» کنند. یکی گفت دفعهی قبل که این کار را کردند خیال کرده بودند به خانه میروند. روایت ویدیو این کار را نه از بیحوصلگی، بلکه ادای احترامی به گذشته و سختیهایشان میداند.
در شب آخر، صدها طرفدار زیر باران صف کشیده بودند. ۳,۸۸۲ کالری باقی مانده بود. جیمی در صحنهی پایانی گفت این چهار مرد ۲۰۲ روز پیش فقط برای خرید وارد فروشگاه شدهاند و پس از حذف بیش از ۹۰ شرکتکننده، حالا به آخرین لقمه رسیدهاند. یکی از آنها گفت از هیجان میلرزد و به بچههایش نگاه میکند. با آخرین لقمه، جیمی اعلام کرد آزادند.
جیمی در روایتی کوتاه گفت ۲۰۰ روز پیش تصمیم گرفته یکی از «دیوانهوارترین آزمایشهای اجتماعی» را انجام دهد: ببیند اگر چند غریبه سعی کنند در یک سوپرمارکت بیشتر از هم دوام بیاورند چه میشود. در نهایت این چهار نفر ماندند و تصمیم گرفتند با تمام کردن غذاها راه خروج را باز کنند.
شمارش روزها در ویدیو یکدست نیست. در بخشهای مختلف از ۱۷۹، ۱۸۸، «بیش از ۲۰۰» و ۲۰۲ روز سخن گفته میشود.
در شب آخر، اعضا گفتند نمیدانند بیرون رفتن چه حسی دارد. پس از اینهمه مدت، ۲۴ ساعته با هم و بدون دیدن هیچکس دیگر، ناگهان باید به زندگی عادی برگردند. یکی گفت محال بود این چالش را با کسی جز آنها دوام بیاورد. آنها که غریبه وارد شده بودند، حالا خود را «صمیمیترین رفقا» و «چهار تفنگدار سوپرمارکت» میخواندند.
پایان: یک میلیون دلار و یک خواستگاری
جیمی اعلام کرد که آنها یک میلیون دلار را بردهاند و خانوادهها وارد شدند. فرزند یکی پرسید آیا بابا دیگر به خانه میآید.
خوان به همسرش یادآوری کرد که زمانی مجبور شده بود حلقهی او را بفروشد، چون «دستوبالمان خالی بود»، و حلقهی تازه را به او داد.
جکسون هم به دوستدخترش گفت آن دو با هم بزرگ شدهاند و زیر یک سقف رفتهاند و حالا فقط یک کار مانده است. پاسخ او مثبت بود. ویدیو با این خواستگاری به پایان میرسد.
من کل این سوپرمارکت رو خریدم، و شوخی نمیکنم، واقعاً دیوونهکننده است! اما اگه این چهار تا شرکتکننده همه چیز داخلش رو بخورن، یک میلیون دلار برنده میشن.
خدای من. یعنی واقعاً همه چیز رو؟
همه چیز رو! شما چهار نفر دارین برای یه کار بیسابقه تلاش میکنین: خوردن غذای مورد نیاز یه شهر کامل، میلیونها میلیون کالری، در حالی که هیچوقت از این فروشگاه بیرون نمیرین.
اصلاً غیرممکنه!
یه راهرو رو انتخاب کنین. بچهها، بیاین شروع کنیم. شاید یه سال طول بکشه، نمیدونم.
بیاین از همین جا شروع کنیم. همه اینا تا سال ۲۰۲۸ تاریخ انقضا دارن، پس جای نگرانی نیست.
اینجا کلی جلبک دریایی دارین. نظرتون دربارهاش چیه؟
تا حالا نخوردم، ولی این بار مجبورم بخورم. آره، باید بخورم.
بچهها، برنامه چیه؟
هیچ ایدهای ندارم. اینجا بیش از حد غذا هست.
باید از کل فروشگاه آمار بگیریم. بیاین تکتک کالریهای اینجا رو بشماریم.
۱۰۵ قرص نان. ۳۴ قوطی گلابی. ۹۶ تا آبمیوه. اینم راهروی جدید. ۲۷۱ تن ماهی. ۴۰۰ شیشه ادویه. ۲۲ قوطی سالسا. بزن بریم! کارمون تمام شد.
خیلی زیاده. واقعاً غذای زیادیه. وای، این خیلی زیاده، بیش از حد زیاده!
محصولات تازه دقیقاً اولین چیزهایی هستن که خراب میشن. بریم سراغ میوه و سبزیجات. خوان، بیا اینجا یه موز بردار.
به سلامتی. به سلامتی. اولین لقمه غذا. یه لقمه خورده شد. یه میلیون دیگه مونده!
چیزی که دارین میبینین ۴.۳ میلیون کالری غذاست. یعنی اگه این چهار نفر روزی ۲۰۰۰ کالری بخورن، بیشتر از یه سال طول میکشه تا همه چیز این سوپرمارکت رو تموم کنن.
محصولات تازه زودتر فاسد میشن، درسته؟ پس قطعاً باید روی اونا تمرکز کنیم. باید همه این میوهها و سبزیجات رو از قفسهها جمع کنیم و بذاریم توی فریزر.
خراب شدن غذا بدترین اتفاقیه که میتونه براشون بیفته، چون هر کالری که خراب بشه، یک دلار از جایزهشون کم میکنه. پس اگه حتی کمتر از یکچهارم غذای این فروشگاه فاسد بشه، کل جایزهشون میپره!
پس این توتها... نه!
حدود ۸۰ کالری بلوبری روی زمین ریخته، یعنی ۸۰ دلار. بچهها، بیاین فقط بریزیمشون دور.
نه، نه، نه! طوری نیست. دونهای ۲۰ دلاره! میتونیم بخوریمشون. با اینکه چند دقیقهای روی زمین بودن، ولی خیلی خوشمزهان!
انتقال همه محصولات تازه به فریزر تموم شد تا خراب نشن. امشب شام چی داریم؟
برای وعده اول چیزاستیک درست میکنم. از غذاهای محبوبمه، تازه، کلی فلفل دلمهای هم میتونیم باهاش بخوریم.
اولین وعده غذایی توی سوپرمارکت. نوش جان همگی! کارت عالی بود.
این فروشگاه ۴.۳ میلیون کالری غذا داره. تا الان شما فقط ۱۰ هزار کالری خوردین.
این کار تا ابد طول میکشه!
یه چیز دیگه هم هست: حق ندارین پا روی خط قرمز یا اون طرفتر از اون بذارین.
یک، دو، سه، تیم. خدای من، ببینیم این چالش چطور پیش میره.
وای، یه دوربین دقیقاً زل زده به من! چراغها رو خاموش کنین.
شب بخیر، الدرین. شب بخیر، جیمی. شب بخیر، ریحان. شب بخیر، جکسون. و شب بخیر، خوان. شب بخیر، جیمی.
روز ۲. بیاین روزمون رو شروع کنیم. کلی غذا پیش رو داریم.
بچهها چه خبر؟ اینجا روز دوم توی سوپرمارکته. برنامه امروز فریز کردن سبزیجات و آبگیری میوههاست. میخوایم سبزی و میوهها رو در سریعترین زمان مصرف کنیم تا چیزی خراب نشه.
اینجا هر کسی یه نقشی داره. جکسون رو داریم که داره آب پرتقال تازه میگیره. ریحان و خوان هم دارن گلکلمها رو آماده میکنن و فریزشون میکنن.
حالا که اونا حواسشون هست چیزی خراب نشه، منم قراره برم سراغ نونها. این کل راهروی نونه، و میخوایم تقریباً همه چیز رو همینجا فریز کنیم فقط برای اینکه چیزی فاسد نشه، چون نون کالری خیلی بالایی داره.
سعی میکنیم نذاریم چیزی خراب شه. نمیخوایم حتی یه سنت از این یک میلیون دلار بسوزه. روحیه بچهها بالاست، همگی خوشحالیم. تا الان جوری کالریها رو تموم میکنیم انگار هیچی نیستن! یه کم خستهایم، ولی فقط باید ادامه بدیم.
روز سوم مبارک! حالتون چطوره؟ عالی! هنوز کسی جا نزده، خیلی خوبه. نظرتون چیه اینو برداریم؟ ببینیم چطور کار میکنه. بفرمایین. عین خونهست، نه؟ دقیقاً، خیلی خوبه.
براتون عجیب نیست که طرفدارها تمام روز دارن بهتون نگاه میکنن؟ نه، اتفاقاً خیلی هم روحیه میده، برای همین…
علتش هم اینه که این اولین ویدیوشون نیست. این چهار نفر قبلاً رقیب هم بودن، توی چالش «آخرین نفری که فروشگاه رو ترک کنه»، اما توی روز ۶۷، وقتی هیچکدوم حاضر به تسلیم شدن نبودن، من بهشون این شانس رو دادم تا با هم ادامهاش بدن و جایزه رو هم به یه شرط چهار برابر کنن: من فروشگاه رو کاملاً پر میکنم، و اونا باید همه چیز داخلش رو بخورن.
و حالا دیگه به معنای واقعی کلمه توی کل دنیا معروف شدین. مردم بیرون این فروشگاه صف کشیدن برای اینکه شما رو ببینن!
آره. واقعاً حس عجیبی دارم.
روز سومه، برنامه چیه؟ کلی میوه و سبزی برداشتیم، خردشون کردیم و الان توی فریزرن. تمام نونها هم رفتن توی فریزر.
پس توی نگهداری از غذاهایی که خراب میشدن عالی کار کردین، ولی... فکر میکنین تا الان بیشتر از یک درصد فروشگاه رو خورده باشیم؟ نه. نه واقعاً.
ای بابا! غذای خیلی زیادی توی این راهروها هست. خیلی زیاده، واقعاً زمان زیادی میبره. میبینین که هنوز یه فریزر پر غذا داریم، پس… حجمش خیلی بالاست. وقتی بهش فکر میکنی، میفهمی چقدر زیاده.
روز ۴. برای اینکه انگیزهشون حفظ بشه واسه مراحل بعدی چالش، تصمیم گرفتن غذاهایی رو که دوست ندارن، تموم کنن.
من دلم نمیخواد این پیازها رو بخورم. اشکالی نداره رفیق، نگران نباش. چیزی نیست، گریه نکن! من همین الان میخوام جا بزنم، چون...
نریزش اون تو... درِ اونو ببند! پنج دلاره رفیق!
البته برای اینکه مطمئن بشیم یواشکی کالریای رو دور نمیریزن، آدمایی رو گذاشتیم که ۲۴ ساعته تمام گوشه و کنار فروشگاه رو زیر نظر دارن. ولی مشخصه که این بچهها از همین حالا ماجرا رو حسابی جدی گرفتن.
به علاوه ۳۲۰. به علاوه ۹۰. ۲۲۰. ۳۰۰. ۱۸۰. به علاوه سه. ۳۷۰. ۱۷٬۴۰۴. پس تا الان ۶۵٬۹۴۱ کالری خوردیم.
ما حتماً باید ورزش کنیم، این بخش مهمی از برنامهمونه. وگرنه کارمون تمومه! برنامه اینه که بیشترین کالری رو بسوزونیم تا بتونیم بیشتر بخوریم.
ولی برای اینکه مطمئن شیم سالمتر میمونن، این غلات پروتئینیه، کاملاً سالمه. فروت لوپس رو حذف کردیم و چیزای باکیفیتتر گذاشتیم. توی کل فروشگاه، ما همه چیز رو با گزینههای خیلی سالمتر عوض کردیم.
تازه این همه ماجرا نیست! من براتون یه مربی شخصی هم آوردم که هر روز باهاتون تمرین کنه.
بریم پیش خوان. خوان. آره، آره. خوان، فکر میکنی واکنش خانوادهات چیه اگه آخر ویدیو حسابی خوشهیکل شی؟
شوکه میشن، چون این همه کالری غذا داریم! همسرت میگه: «خدای من.»
تمرین تموم شد، بچهها گل کاشتن! بزن بریم.
حالا دیگه یه برنامه منظم برا خودشون چیده بودن. روز ۶. خوان هر روز با طرفداراش سلامعلیک میکرد. صبح بخیر رفیق!
جکسون غذاها رو آبمیوه یا اسموتی میکرد: جکی اسموت. جکی اسموت. و ریحان یاد میگرفت که چطور ۴.۳ میلیون کالری رو خوشمزه درست کنه.
من شبا کتابهای آشپزی میخوندم تا ببینم چی میتونم درست کنم. میفهمی منظورم چیه؟
نوش جون بچهها!
خوان، چرا انقدر آروم میخوری؟
تیم مثل یه ساعت دقیق داشت کار میکرد، به جز یه نفر.
راستش حالم گرفتهست. خیلی وقته که اینجاییم، ما چهار نفریم در برابر ۴.۳ میلیون کالری. کاش برمیگشتم به همون چالش «آخرین نفری که میره».
روز ۷. یالا مرد، بیا یه تکونی به خودت بده! یالا، پاشو رفیق.
چطور هنوز خسته نشدی؟ خوان، میخوای پیش من دراز بکشی؟ نه.
بیحوصلگی الدرین باعث شد زیاد بخوابه و به تمرینها نرسه.
صبح بخیر رفیق!
و حتی بعضی وقتها دست به غذا هم نمیزد.
گرسنهای؟ باید با هم غذا بخوریم.
منم رفتم بهشون سر بزنم تا ببینم میتونم دوباره بهش انگیزه بدم یا نه.
میخوام با بچهها ورزش کنم، اول باید کالری بسوزونیم تا بتونیم کالری بخوریم. بزن بریم! بیاین. کل مغازه رو میخوریم!
یالا، دی، یالا. بهش انرژی بدین. بهش انرژی بدین.
جیمی با ما حسابی ورزش کرد.
حالم خوبه. احساس قدرت بیشتری میکنم. تیم فوقالعاده بوده. دارم از زندگی لذت میبرم. معلومه که دلم میخواد برم بیرون، اما هرچی سریعتر بخوریم، سریعتر از اینجا میریم بیرون.
بیشتر از یک هفته گذشته و شماها هنوز حتی یه دونه کالری هم دور نریختین. راستش، خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکردم عمل کردن. جایزه یک میلیون دلاری هنوز همون یک میلیون دلاره! ببینیم هفته بعد چی پیش میاد. مراقب خودتون باشین بچهها!
روز دهم. سلام جیمی! اینا برای چیه؟
خوشحالم که پرسیدی! من و بچهها هر کدوم چشمبند زدیم.
من جایی رو نمیبینم!
تا چند لحظه دیگه، من و بچهها با چشمهای بسته توی فروشگاه راه میافتیم، و شماها فقط یک دقیقه وقت دارین به ما بگین توی چرخدستیها چی بذاریم. هر چی که جمع کنیم، توی خوردنش کمکتون میکنیم!
جیمی، من اینجام، منو میبینی؟ نه، ولی قرار نیست اونجا باشین! من هدایتت میکنم.
در واقع همهتون از اون بالا راهنمایی میکنین، و اگه درست هدایت بشیم، میتونین کاری کنین تا ۱۰۰ هزار کالری برداریم!
خدای من. شرکتکنندهها، آمادهاید؟ بله، قربان. آمادهایم. شروع!
جیمی، بپیچ به راست! نولان، مستقیم برو!
صبر کن، اون چرخ منو برد! هیچی نمیبینم! رفیق، چرخ من کجاست؟ داداشم چرخ منو برداشت! چرا؟
جیمی، فقط مستقیم برو. ترسیدم، این چیه جلو پام؟ جیمی، راست. راست، راست. راست من یا راست تو؟
برو چپ، برو چپ. برو، برو، برو. برو چپ. مستقیم برو. بپیچ چپ.
از این طرف؟ میخوای از اینجا چیزهایی بردارم؟ همه چیز رو! تکتک اون بستهها رو.
نولان، نولان، برگرد، برگرد! نمیدونم کجا برم. این خوبه؟ این رو بردارم؟ فقط شروع کن به جمع کردن چیزا از قفسهها!
کمک! من هیچی نمیبینم! هیچی نمیبینم، الان میرم تو در و دیوار!
نولان، نولان، فقط همهش رو بردار و بذار توی چرخت. همونجا، همه رو بریز توی چرخ. فقط بذارش توی چرخ. بندازش اون تو!
تمام جعبه رو، نولان! چی؟ کل جعبه رو، نولان! تمام جعبه رو بردار! همه چی رو بردار و بذار اون تو.
وقت تمومه! وقت تموم شد! زمان چی شد؟ شماها توی گوش دادن افتضاحین! چی؟ فکر میکردم بهتر به ما فرمون میدین.
بنابراین وقتی گفتم قراره توی خوردنش کمکتون کنیم، منظورم از «ما»، این بچهها بودن؛ بیاین داخل! من ده تا بدنساز آوردم تا توی خوردن همه چیزهای داخل چرخدستیها کمکتون کنن. تکتک خوراکیهای توی چرخدستیهاتون! البته چیز زیادی هم توشون جمع نشده بود…
وای خدای من! چرا چیزهای بیشتری برنداشتی داداش؟ رفیق، تلاشم رو کردم! تو چی، این چیه؟ رفتم تو دیوار! میتونستیم کل مغازه رو خالی کنیم.
نمیدونم این واقعاً چقدر میتونه کمک کنه. شاید به کار بیاد، ولی چنگی به دل نمیزنه.
بدنسازها اونقدری که بچهها امید داشتن تأثیری نداشتن. و به همین سادگی، اونا دوباره تنها شدن.
توی روز دهم چالش، اونا ۲۰۰ هزار کالری خورده بودن، که بیشترش همون سبزیجات بود که تقریباً تمومش کردن. اما هنوز حتی ۵ درصد از کالریهای این فروشگاه رو هم مصرف نکردن. میبینین که راهروها هنوز حسابی پر هستن.
دلم نمیخواد یه سال اینجا بمونم!
روز یازدهم چالش همزمانه با صدمین روز موندن اونها توی این سوپرمارکت، تازه، اتفاقاً تولد منم هست! دمتون گرم بچهها، ممنون! اوضاع چطوره؟ چه خبر؟
برای جشن گرفتن ۱۰۰ روز حضور توی این سوپرمارکت، توی این سبد خرید ۴۰ هزار دلار پول نقده. و از اونجایی که این مدت از خانوادههاتون دور بودین، به خانواده هر کدومتون ۱۰ هزار دلار میدیم تا وقتی داخل این فروشگاه هستین، کمکخرجشون باشه.
این ۱۰ هزار تا رو به کی میدیم؟ همسرم! فردا تولد همسرمه. اون بهترین همسر و مادر دنیاست.
مامان، بابا، امیدوارم ازم راضی باشین. به یکیتون برسه به هر دو رسیده، پس برین تعطیلات، حسابی بگردین و خوش بگذرونین!
تولدت مبارک مامان. دوستت دارم، ممنون برا همه چی.
همسرم رو خیلی دوست دارم چون تو بزرگ کردن بچهها همیشه کمکم کرده.
من میرم این پولها رو بدم. مواظب خودتون باشین بچهها.
گذروندن این همه وقت توی قرنطینه و فقط کنار همدیگه، این چهار نفر رو قشنگ تبدیل به یه خانواده کرده.
برا روز مادر تابلو درست میکنم. عالیه! دمت گرم، ممنون. شاید بد نباشه این کار رو برای همسرت، خواهرت و مامان خودت هم انجام بدی. آره واقعاً.
اینم به افتخار اسپانیاییزبانها! کارو تموم میکنیم. هی، بزن بریم!
ریحان که بدجور دلتنگ خونه شده بود، رهبری رو دست گرفت و شروع کرد به آشپزی برای کل گروه.
وقت پختن مرغه! خوان، الدرین… نمیخوام بدون نگاه کردنت غذا درست کنم! این پسر واقعاً… همش خوابش میاد!
و وقتهایی که برادرش زیاد نمیخوابید…
اصلاح مو توی حیاط پشتی سوپرمارکت توسط الدرین! خوان الان نشسته روی صندلی. همونطور که میبینین، منم موهام رو زدم. من رسماً شدم آرایشگر گروه!
بهت اعتماد دارم، حتماً کارت عالی میشه رفیق.
توی بیشتر مواقع، بقیه اعضای گروه خیلی باانگیزه بودن.
پسر، نمیدونم با این پاها چطور راه میرین! هنوز دستت به این دستگاهها نخورده.
اگه الان راه برم، حالم به هم میخوره! بچهها! هی!
بچهها، فکر کنم از چالش روز بیستم حسابی خوشتون بیاد. دست همه شما یه ساعت فیتبیت ایر هست، درسته؟ توی ۱۰ روز آینده، هر چقدر کالری بسوزونین، از موجودی این فروشگاه کم میشه و به نیازمندها داده میشه.
بنابراین، اگه توی ۱۰ روز آینده شما ۱۰۰ هزار کالری بسوزونین، اونوقت توی روز سیام، ما ۱۰۰ هزار کالری غذا برمیداریم، همینجا میپزیم و بعد میدیم به نیازمندها.
انجامش میدیم! بزن بریم! و شمارشگر ۱۰ روزه از همین ثانیه شروع میشه! جان، شروع کنیم؟ حاضری؟ بریم! شروع کنین! بریم!
مربی که باهاش تمرین کردین، مطمئن میشه بیش از حد به خودشون فشار نمیارن. چون واسه کالری سوزوندن انگیزه وحشتناکی دارن! باید این کارو بهطور امن پیش برد، اگه مربی گفت نمیتونین تمرین کنین و باید استراحت کنین، باید به حرفش گوش بدین، باشه؟
همین الان میتونین گوشه بالا سمت راست صفحه مقدار کالری که سوزوندن رو ببینین. اونها تا روز سیام وقت دارن تا جایی که بدنشون اجازه میده کالری بسوزونن، و بعد معادل اون کالری، غذا آماده میکنیم و به نیازمندها میدیم.
ساعت شش صبح روز بعد، همه ساعتها بود که بیدار شده بودن و ورزش میکردن…
بیدار شو! بیدار شو! بیدار شو!
به جز الدرین!
صبح بخیر زیبای خفته! امروز حسابی دیر بیدار شدی، خیلی دیر رفیق.
حولوحوش ساعت نهونیم، ده بیدار شدم و بدون شوخی،
حولوحوش ساعت نه و نیم، ده بیدار شدم و بدون شوخی، از اون موقع اصلاً ننشستم.
هنوز نشستی داداش؟ کالری بسوزون رفیق!
ما ساعتها قبل از تو بیدار شدیم و کارمون رو تموم کردیم. تازه عقب بودنت رو جبران میکنی.
و با اینکه الدرین سعی کرد به تمرینها ملحق بشه…
نمیتونم، دیگه تهشه! میتونی، فقط یکی دیگه. نمیتونم! میتونی، راه بیفت! داداش، واقعاً نمیتونم.
الدرین رفت تا استراحت کنه.
رسماً از پا افتادم! شوخیبردار نیست. یه کم احساس سرشکستگی دارم چون بقیه دارن خیلی بیشتر از من کالری میسوزونن، ولی تمام تلاشم رو میکنم. جان، چطور بیشتر بسوزونم؟
چطور بیشتر کالری بسوزونی؟ اونا هر روز دو ساعت از تو جلوترن، همینه!
آره، فقط باید زودتر از خواب بیدار شم.
روز ۲۳.
ببین باز دراز کشیده. داداش باز که خوابیدی! نمیدونم چی بگم. این آقا حدود پنج هزار کالری عقبه و هنوزم روش میشه ولو بشه!
ساکت شو داداش. باورنکردنیه!
در حالی که الدرین درگیر کالری سوزوندن بود…
از وقتی چشم باز کردم، اون همینجاست!
بقیه بچهها روزانه بالای چهار هزار کالری میسوزوندن. جالب اینه که مسنترین عضو گروه، یعنی خوان، از همه جلوتر بود!
خوان، نزدیک پنج ساعته طناب میزنی و میپری داداش! چرا یکم نمیشینی یه نفسی تازه کنی؟
الان وقتش نیست!
و با وجود اینکه الدرین توی چالش عقب افتاده بود، هنوز حواسش پیِ هدف اصلی بود.
یک میلیون دلار، همون یک میلیون دلاره! ما هیچی رو دور نریختیم، نذاشتیم حتی یه لقمه غذا هدر بره.
بچهها، دلم براتون تنگ شده بود! غذایی فاسد نشد؟
نه، نه، همهچیز عالیه. صفر!
یک میلیون دلارتون سر جاشه.
نه، تا الان هیچی خراب نشده.
هیچ غذایی خراب نشده… ولی کارشناس بهداشت غذایی یه چیز دیگه بهم گفت!
شوخی میکنی! بیاین همراه من بچهها. وای خدای من!
خانم کویین کارشناس بهداشت ما هستن. میشه برامون توضیح بدین؟
اینجا سبزیجاتی داریم که بیش از حد توی فریزر موندن، و دیگه قابل مصرف نیستن.
یعنی این سالم نیست؟ به نظر مشکلی نداره! خوبه!
متأسفانه دیگه اصلاً قابل استفاده نیستن.
برای همین ایشون رو استخدام کردم، نمیخوام کسی مریض بشه. قشنگ معلومه داره فاسد میشه. ببینین، رنگ این کاهو قهوهای شده.
کاملاً سالمه! به نظر من که سالمه.
سالم؟ داداش، من بمیرم هم لب به این نمیزنم!
بنابراین ما تکتک کالریهای موادی رو که خراب شده بودن شمردیم تا ببینیم چقدر از پولشون رو باختن.
این اصلاً خوب نیست، واقعاً فاجعهست!
داخل این چرخدستی ۶۶۱۴ کالری غذا هست؛ یعنی من ۶۶۱۴ دلار از کل مبلغ جایزهتون برمیدارم!
لعنتی!
و با این اوضاع، رقم کل جایزه همین الان کاهش پیدا کرد.
اصلاً حس خوبی نداره. فکر کردم حواست به تاریخها هست داداش!
تیم رو مقصر ندون رفیق، ما همدیگه رو سرزنش نمیکنیم.
روحیهها داغونه. آدم به هم میریزه، اینهمه تلاش میکنی یک دلارم نبازی، ولی اینطوری دود میشه میره هوا.
میدونم اصلاً حسوحال خوبی نبود، ولی فکر کنم چیزی که میخوام بهتون نشون بدم، خوشحالتون کنه.
برا این شش هزار تا…
چی میتونه باشه؟ خونوادههامون؟ شایدم یه عده رو آورده کمکمون، کی میدونه!
من براتون یه نیروی کمکی آوردم! آلیسون، که توی یه ویدیوی دیگه کنارمون حضور داره. همون چالشی که باید هر پنج روز یه بار با زنجیر به یه غریبه وصل میشد. و برای این پنج روز، اون غریبه خوانه!
منم غذا میخورم و کمکتون میکنم، روز اولم تموم شد. ببینین تا کجا پر شده! من دلی از عزا درآوردم.
خدا رو شکر بابت آلیسون، قشنگ اندازه خودمون غذا خورد!
راستش من هنوز واسه اون ۶ هزار دلار حالم گرفتهست، ولی میدونیم دیگه نمیذاریم چنین اتفاقی تکرار بشه.
رسیدیم به روز سیام! روز سیام!
میخواین بدونین چند کالری سوخته؟
خیلی مشتاقم، بهمون بگو! بگو چقدر شد!
۲۰۱٬۷۶۸ کالری توی این ۱۰ روز گذشته!
دمتون گرم! بزن بریم! ایول!
تازه، با احتساب کارکرد آلیسون! و حالا که این عدد به دست اومده، همگی میریم آشپزخونه!
بیاین پختوپز رو شروع کنیم. بزن بریم!
دیگه داریم لحظهبهلحظه نزدیکتر میشیم به روزی که بزنیم بیرون. این ماجرا فقط یه برد برای ما نیست، یه اتفاق عالی واسه جامعهست.
روی این میز ۲۰۱٬۷۰۰ کالری غذا چیده شده. بیاین به چند خونواده نیازمند کمک کنیم. بریم!
ما آماده آشپزی هستیم. الان داریم سرخ میکنیم، تفت میدیم، آبپز میکنیم، دوباره تفت میدیم، سرخ کردن با هواپز، باز هم سرخ کن، مدام سرخ کن و پختن توی فر. کلاً افتادیم به دیوونهوار آشپزی کردن!
من و برادرم، الوین، وقتی به عنوان مهاجر از اروپا اومدیم اینجا، اوایل اصلاً چیزی واسه خوردن نداشتیم. دستمون خالی بود، ولی حالا میتونیم به همون جامعهای که اینهمه به ما لطف داشت ادای دین کنیم؛ واقعاً تجربه فوقالعادهای بود برامون. باید ادامه بدیم تا آدمای بیشتری سیر بشن.
و این یعنی ۲۰۰ هزار کالری وعده غذای گرم! بزن بریم! بریم تحویلشون بدیم.
خیلی خب، بفرمایین! اینم نوشیدنیتون. هر چقدر میخواین شکلات فیستبلز و بیف جرکی بردارین!
بچهها صدامو دارین؟ این غذای شماست که میره برای کمک!
بزن بریم!
اینجا صفی درست شده که تا سر خیابون کشیده شده! کاش اینجا بودین، واقعاً گل کاشتین!
ممنون از همه. ممنون. دمت گرم. ممنون رفیق.
بیشتر از ۳۰۰ نفر همین الان غذا گرفتن! ۲۰۰ هزار کالری غذا اهدا شد.
داداش، ما این کارو انجام دادیم! آره واقعاً!
ولی این جشن یه حس تلخ و شیرین داشت، چون وقتش رسیده بود که آلیسون رو به یه غریبه دیگه با زنجیر وصل کنیم و بفرستیمش بیرون.
حرف آخری ندارین؟ دوستت داریم! خوان، عاشقتم!
و دوباره همهجا ساکت شد.
واقعاً غمانگیزه. آلیسون، جات خیلی خالیه! دوباره برگشتیم سر برنامه خستهکننده خودمون. ما هنوز اینجاییم. هرچی طول بکشه میمونیم تا همهچیزو اینجا بخوریم و تموم کنیم.
روز ۳۲.
بابا، میشه لطفاً از خط قرمز رد بشی بیای بیرون؟ نه پسرم، نمیتونم. چرا آخه؟
پسرم پرسید: «بابا، میتونی از خط قرمز رد شی؟» من فقط باید همونجا مینشستم و میگفتم: «رفیق، بهزودی برمیگردم خونه.» وقتی توی این راهروها قدم میزنم، فقط یه یادآوریه که میدونم بهزودی قرار نیست برم بیرون، ولی بیصبرانه منتظر اون روزم.
وقت آشپزیه!
و ریحان دقیقاً همین کارو میکرد: وعده پشت وعده، مدام غذا پشت غذا!
باید بهشون نشون بدم که تسلیمبشو نیستم!
روزی چهار وعده با اسموتی میخوریم. سعی میکنم همهچیز توی بشقابم رو تموم کنم، ولی واقعاً دارم میترکم!
الدرین داری چیکار میکنی؟ من که دیگه جا ندارم.
ریحان بدجور هوس خونه کرده. ریحان چند روزیه که این فکر رو داره به همه تحمیل میکنه.
فقط به خوردن ادامه بده! بخور، بخور، بخور… همینه راهش!
کلی غذا میپزیم و بهشدت سنگین شدیم. غذای خیلی زیادی خوردیم. شکمم حسابی باد کرده!
داره میاد جیمی!
و از نظر پیشرفت چالش، ریحان کاملاً با بقیه تیم اختلاف نظر داشت.
امروز ۳۷ هزار کالری رو تموم کردیم! با نوشیدنی میرسیدیم به ۴۰ هزار تا.
یخچالها دارن خالی میشن! پرِ پره، کجاش خالیه؟ فریزرا به نظر خالی میان. نخیر، کاملاً پرن! زود میزنیم بیرون. ما حالاحالاها اینجاییم!
و این وسواسش در نهایت باعث شد لقمههای بزرگتر از دهنشون بردارن.
اینهمه سیبزمینی نمیتونم بخورم!
الدرین، نمیشه هر روز واسه غذا نخوردن نق بزنی!
هنوز یه عالمه توی هواپز دارم.
۱۰ هزار کالری سیبزمینی داریم و لب نمیزنه!
۱۰ هزار کالری سیبزمینی داریم و لب نمیزنه! بشین تا تهش رو بخور! آره، یه کم به خودت فرصت بده و شروع کن به خوردن. سهم توئه الدرین، مهم نیست چطوری، فقط تمومش کن! قرار نیست از پول جایزهمون کم بشه!
اگه نمیخوای بخوری الدرین، بذارش زمین، بچهبازی درنیار! بذار تو یخچال برا بعد. کسی غذای مونده یخچال رو نمیخوره! بذار اونجا خودم میخورم. لوسبازی درنیار دیگه!
خدایا… داری چیکار میکنی؟ کرنبری؟! کرنبری.
واقعیت این بود که هنوز میلیونها کالری واسه خوردن باقی مونده بود. قرار نبود به این زودیها از اینجا برن. و ریحان بهشدت دنبال چیزی بود که ذهنش رو آروم کنه.
و وقتی یه سوپرمارکت کامل در اختیارت باشه، آسمون تنها محدودیت توئه!
روز ۳۶.
یه فکری دارم! چرا یه ظرف دونخوری واسه پرندهها درست نکنیم با دونههایی که توی فروشگاه داریم؟ هر روز صبح میرم لب اسکله، و همیشه به صدای پرندهها گوش میدم. نمیدونم جواب میده یا نه، اگه جواب بده، به همه پرندهها دون میدیم. شایدم به نظر بیاد دیوونهام، اما حس میکنم خوب پیش میره. الدرین الان میاد میگه: «داری چیکار میکنی پسر؟»
امروز تصمیم گرفتی به پرندهها غذا بدی؟
نه، من هر روز صبح اونجا میشینم. عاشق اینم که صدای پرندهها رو بشنوم. حس یه روز توی اسپا رو میده. یعنی الان قشنگ میتونی صداشون رو بشنوی. امیدوارم جواب بده.
و اون بیشتر روز رو منتظر میموند، و منتظر، و منتظر… تا اینکه بالاخره…
هیچ پرندهای نیست. پرندهای نیومد. نه، هیچی! پر پرنده هم اینجا نیست! همگی خفه شید!
روز ۳۸.
ریحان واقعاً پسر خوبیه، امروز یه سورپرایز کوچیک براش آماده میکنم. میخوام بهش کادو بدم.
این چیه دیگه؟
ریحان، اون واقعاً آدم خیلی خوبیه. یه روز توی قسمت صندوق بودیم و اون ازم یه سؤالی پرسید. ازم پرسید که میتونم انگلیسی بخونم یا نه.
میتونی اینو بخونی؟ نه. میتونی بنویسی؟ وایسا، اینم خودکار. نه. نمیتونم هجیاش کنم. امتحان کن!
و اون شروع کرد با کلمات ساده ازم امتحان گرفتن. کلماتی که قبلاً باهاشون مشکل داشتیم.
نمیتونم هجیاش کنم. کارت خوبه! نه، نه، کارت درسته. اگه اشتباه گفتی اصلاً ناامید نشو.
من میتونم جملههای کوتاه بسازم. عالی نیست، ولی هر روز دارم بهتر میشم.
آره، کارت عالیه! خیلی خوب یاد میدی. کارت درسته رفیق! خوندن رو که بلدی. ممنون ریحان که کمکم کردی. حالا دیگه میتونم بنویسم.
چیزی که اولش با ناتوانی توی نوشتن جمله شروع شد، به اینجا رسید که تونست یه نامه تشکر قشنگ بنویسه.
گرفتن این یادداشت از بهترین لحظههام بود. اینو تا آخر عمرم یادگاری نگه میدارم. خیلی ممنون ریحان.
تو این چند روز، ریحان خیلی تمرکزش روی خودش و خانوادهاش بود. اما نامه ساده خوان بهش یادآوری کرد که کمک به دیگران، حتی به یه غریبه مطلق، میتونه بزرگترین پاداش دنیا باشه، حتی اگه نتونیم همون لحظه نتیجهاش رو ببینیم.
و با همین انگیزه بود که میخواستم یه کار متفاوت انجام بدم، نه فقط برای این شرکتکنندهها، بلکه واسه همه بینندهها.
بچهها! جیمی! جیمی!
بعد از ویدیوی اول سوپرمارکت، خیلیها پرسیدین: چطور میتونیم کمک کنیم پول دربیارن؟ ما هم گفتیم: چطوره تیشرتی با عکس خودشون طراحی کنیم، که هر بار شما خریدین، سودش رو مستقیم باهاشون نصف کنیم؟ بنابراین اگه میخواین تیشرتها رو ببینین بچهها، بیاین تو!
وای خدا! دمت گرم! بیاین بریم.
این تیشرت جکسونه، این مال ریحانه، این مال الدرین، و اینم تیشرت خوان! مجد رو هم داریم که لباس تیم سبز رو پوشیده.
واقعاً عکسم رفته روی تیشرتهای مستر بیست! تیشرت رو بخرین، جیمی تنش کرده!
خوان، هر بار که اینو بخرن، نصف درآمدش میرسه به تو. میخوام بگم که عاشقتونم بچهها!
برای جشن گرفتن این لباسهای جدید، من یه سورپرایز ویژه دارم.
هی! وای خدا! کی تیشرت میخواد؟ کدوم مدلش رو؟ بفرمایین! از همهتون بابت اومدن و حمایت از این تیشرتها ممنونم.
این همه آدم میان جلوی این سوپرمارکت، هر روز واسه دیدن این بچهها! اینا از باحالترین شرکتکنندههای ویدیوهای ما بودن. برای حمایت از بچهها، به سایت فروشگاه مستر بیست سر بزنین. با هر خریدی که از تیشرتهاشون بکنین، نصف سودش میرسه به خودشون. همین الان برین سفارشتون رو ثبت کنین! بدویین همین الان بخرین!
عالی شد، این بخش رو کات کنین. سلام، اینم هدیه شما. باشگاه غولآسا!
بیارینش داخل! این دیگه چیه… ادامه بدین، خوبه. نگران اون نباشین، فقط ادامه بدین. مهم نیست، آره، به کارتون برسین.
روز چهلم رسیده بچهها! بزن بریم! مواظب باشین.
روز چهلم چالش رسیده و من براتون چمن طبیعی آوردم! فکر میکنین علتش چیه؟
چون ۱۰۰ روزه رنگ چمن رو ندیدیم! حس هوای آزاد میده.
نخیر، اصلاً حتی نزدیکشم نشدین! یک، دو، سه… بیاین تو!
هی، هی، هی، هی، هی! یالا، بزن بریم! بدو، بدو، بدو!
حالا که یه زمین فوتبال آمریکایی جمعوجور داریم، قوانین بازی رو میگم: با شروع از خط ۱۰ یارد، یه شرکتکننده میاد وسط زمین و یه توپ به سمتش شوت میشه، و اگه بتونه توپ رو با سبد بگیره، واسه ۲۴ ساعت آینده، یه بازیکن حرفهای فوتبال آمریکایی به تیمشون اضافه میشه، و به ازای هر ۱۰ یارد جلوتر، یه بازیکن اضافهتر میتونین استخدام کنین! اگه درست بازی کنین، میتونین ۱۰ تا بازیکن بیارین تا توی ۲۴ ساعت آینده توی غذا خوردن کمکتون کنن!
تو یه روز چقدر کالری میزنین بر بدن؟ ۲۰ هزار کالری! این رفیقمون گفت میتونه تنهایی ۲۰ هزار کالری تموم کنه. حالا اگه ۱۰ نفر مثل این داشته باشین، میتونین یه هفته زودتر برگردین خونه!
اول کی میره؟ محکم باش خوان! یالا خوان، برو تو میدون! دمت گرم، همینه!
راستش تا حالا دست به توپ فوتبال نزدم. استرس و فشار زیادی رومه.
آمادهای خوان؟ جیمی، جیمی، جیمی! آره!
تونستن یه بازیکن اضافه کنن اما ببینیم دو تای بعدی رو هم میگیرن؟
جیمی، بنداز همین جا! بزن بریم جیمی! ایول! بزن بریم جیمی! بزن بریم! یالا! حرکت! ۳ تا بازیکن اضافه شد! بزن بریم!
الدرین، این یکی رو بگیر تا شش تا بازیکن نصیبتون بشه! و این دفعه کوارتربک تیم دانشگاه TCU، یعنی میچ، توپ رو پرتاب میکنه!
میچ! میچ! میچ! میچ! بدو میچ!
نه دین، حیف شد! لعنتی! فقط جکسون مونده. آره.
الان سه تا بازیکن فوتبال دارین. این میتونه تعدادشون رو به هفت برسونه. اگه اینو بگیری، میتونین یه هفته زودتر از اینجا برین بیرون!
یه کم فاصله زیاده میچ، بندازش همین جا، دقیقاً همین جا! خیلی خب، شروع میکنیم، حرکت!
بزن بریم! ۷ تا بازیکن کمکی اضافه شد!
کوارتربک تیم TCU توی لحظه حساس به دادشون رسید! واسه اینکه بیشترین استفاده رو از این برد ببرن، گرسنهترین و تنومندترین بازیکنها رو سوا کردن، و توی ۲۴ ساعت آینده، تا خرخره بهشون کالری خوروندن!
دنبال شکلاتهای فیستبلز میگردیم.
با اینکه شروع این ۲۴ ساعت خیلی طوفانی بود، اما بلعیدن هزاران کالری توی سریعترین زمان ممکن، حسابی همه رو بیحال و خوابآلود کرد.
ولی ۲۴ ساعت، همون ۲۴ ساعته. چه در حال خوردن باشین، چه خوابیدن، چه دست روی دست گذاشتن.
واسه همین وقتی وقتشون تموم شد، مربی رو فرستادم تا بچهها رو ببره بیرون.
روز ۴۲.
بفرمایین، بزن بریم! یه کم عجله کنین. خیلی خب بچهها، وقت رفتنه.
تو رو خدا بمون داداش! خداحافظ بچهها. بیخیال مربی، فقط یه شب دیگه بمونن!
حالا چیکار کنیم؟ نمیدونم.
جدا از ناراحتیشون بابت رفتن بازیکنهای فوتبال، کاری که بعدش باید میکردم، هضمش حتی از اینم سختتر بود.
دوباره داری میبریش؟ عمراً بذاریم خوان رو ازمون جدا کنی!
راستش آره، باید خوان رو میبردم پشت فروشگاه تا توی اون یکی ویدیومون «غریبههای زنجیرشده» مسابقه بده.
خوان چند روزی پیشمون نیست، که بدجوری ضدحاله.
توی این چند روز، بچهها مسابقه خوان رو تماشا میکردن، که من آخرش رو اسپویل نمیکنم!
نه!
اما وقتی مسابقه تموم شد… بچهها، دارم خوان رو برمیگردونم! خوش اومدی داداش! دلمون تنگ شده بود!
برگشتن خوان یه بمب انرژی مثبت واقعی بود. بپر خوان، بپر! یه کم خطرناکه ها!
همین قضیه باعث شد دوباره پرانرژی برگردن سر تموم کردن خوراکیهای سوپرمارکت.
انگار دیگه چیزی نمونده تا فروشگاه کاملاً خالی بشه. برگشتیم سر روال قبلی. خوان فوقالعاده است! مگه میشه دوستش نداشت؟
توی روز ۵۰، میخواستم این دورهمی رو از اینم شیرینتر کنم. خانوادهها رو بیارین تو!
بعد از ماهها دوری و دلتنگی، خانوادهشون قراره ۲۴ ساعت آینده توی همین فروشگاه کنارشون بمونن.
کیسی داره برام نقاشی میکشه. سلام! اون خیلی دوستم داره.
ما توی ویدیوی مستر بیستیم! ما الان توی ویدیوی مستر بیستیم!
این برنامه خیلی فراتر از یه دیدار ساده خانوادگی بود.
هر ساعت، وقت غذا خوردنه! تکتک ساعتها بدون وقفه! هر ساعت اسموتی داریم.
خدا رو شکر زنم اینجاست! اومدم تا بخورم و کمکت کنم. دستپخت همسرمه، پس خوشمزهترین غذای ما توی این چهار ماه گذشته است.
هیچی جلودارشون نبود و خانوادهها تا جایی که جا داشتن غذا میخوردن، غذای زیادی هم واسه همه مهیا بود.
ببین، اون دلش میخواد شوهرش زودتر برگرده خونه داداش، آره واقعاً!
بیشتر از هر گروهی، خانوادههاشون بیشترین تأثیر رو توی کم کردن کالریها داشتن، که قشنگ ثابت میکنه اونایی که از ته دل دوستت دارن همیشه هوات رو دارن.
خداحافظ بچهها.
به همین سادگی، دوباره همهجا سوتوکور شد.
ما همدیگه رو داریم داداش. آره، میدونم.
این ۲۴ ساعت مثل برق و باد گذشت رفیق.
دیدن خانوادههاشون یه انگیزه قوی توی این بچهها زنده کرد. حالا دیگه دارن به بدنهاشون تا ته توان فشار میارن تا زودتر مغازه رو خالی کنن و برگردن خونه.
از اون روزِ ملاقات به بعد، مدام خواب خونوادهام رو میبینم. هنوز حس میکنم صدام میزنن: «بابا، بابا!» بابا… بابا. هنوز صداشون توی گوشمه، و این قشنگترین صدای کل دنیاست.
۱۴۰ روز پیش پا گذاشتم اینجا، محال بود دست خالی برگردم تا وقتی مایه افتخار خانوادهام بشم. این جایزه میلیونی رو میبریم خونه!
برا اینکه زودتر برن بیرون، دیوونهوار شروع کردن به ورزش کردن.
من و جان تازه از روی تردمیل اومدیم پایین، الان نوبت الدرین و خوانه که برن روش. ما جا نمیزنیم!
نقشه خیلی ساده بود: کلی کالری بسوزون تا بتونی کلی کالری بخوری!
انقدر خوردم و سیرم که دارم خل میشم!
این بچهها واقعاً داشتن مایه میذاشتن تا زودتر از این سوپرمارکت خلاص بشن. اما یکی از بچهها، شاید یه کم زیادی به خودش فشار آورد.
بیا یه کم راه بریم. نه، نمیتونم راه برم. یالا دیگه داداش! نه، باید یه کم بشینم. زیاد راه نمیرم چون… مچ پام پیچ خورده، ولی طوری نیست.
سعی میکنم تا جایی که بتونم بخورم، چون باید زودتر برم پیش خانوادهام.
حتی با وجود این مصدومیت، خوان مصمم بود نذاره درد پای خودش، بقیه گروه رو عقب بندازه.
پای خوان بدجوری باد کرده و درد میکنه، واسه همین بهش سخت نمیگیریم. بهش میگیم روش یخ بذاره، ولی گوش نمیده!
خوان داداش، باید بری توی تخت. باید به پات استراحت بدی خوان. نه!
و متأسفانه واسه خوان، همین کارها فقط اوضاع رو داغونتر کرد.
امروز یه چکاپ کامل بدنی داریم تا ببینیم وضعتون چطوره.
مچ پاش مثل آناناس باد کرده! نه، خیلی بهتره. کجاش بهتره؟ بذار یه نگاه بندازم. بفرما، وضعیت همینه!
حسابی ملتهب شده؛ موقع دویدن درد داشتی؟ آره. امروز اصلاً سمت تردمیل نمیای! نمیخوام مصدوم بشی.
امروز خودم جا خوردم از دیدن پام، ببینینش! نباید اصلاً روش وزن بندازم تا دو سه روز، ولی من کسی نیستم که آروم بگیرم.
با اینکه همه به خوان میگفتن استراحت کنه، ولی نمیتونست یه جا بند بشه.
خوان هی پا میشه اینور اونور میره، باید یه فکری به حالش بکنیم تا خوب بشه. خوان، بشین دیگه! ولی این مرد اصلاً کوتاه نمیاد.
باید دراز بکشه، اما راستش بعید میدونم با این عصاها بتونه راه بره. واسه همین شاید بهتر باشه یه چرخ خرید مخصوص بهش بدم.
آره، چراغ قرمز! آشپزخونه؟ چراغ سبز، حرکت! خوان، خوان!
بزن بریم دوقلوها! بزن بریم دوقلوها!
اینا رو که میبینم، شدن رفقای همیشگیم. خیلی دلامون به هم نزدیک شده. خوان واسه من حکم یه عموی مهربون رو داره، ریحان و الدرین هم عین داداشهای واقعیم شدن.
بچهها اونقدر گرمِ روحیه دادن به خوان بودن که حتی نفهمیدن یکی از بهترین دلخوشیهاشون پریده!
درِ اسکله رو بستن و قفله، نمیدونیم چرا. من نور آفتاب لازم دارم! آفتاب خیلی میچسبید، نه؟ یه کم هواخوری واقعاً حال میداد.
قطع شدن تنها راه ارتباطیشون با دنیای بیرون حسابی روی اعصاب و روحیهشون رفته بود، واسه همین تصمیم گرفتم برم دلیلش رو براشون رو کنم.
شنیدم پات داغون شده. آره، البته نه اونقدرا، ولی تو بازی مصدوم شدم.
دیدم خوان درد داره و لنگ میزنه، خواستم یه حال اساسی بهشون بدم.
یادتونه چند روز پیش گفتین دلتون لک زده که زیر آفتاب لم بدین، برین بیرون و یه کم آفتاب بگیرید؟
امکان نداره! سر کارمون نذار، مگه میشه؟ داریوس، پرده رو بکش بالا! نه بابا، عمراً! نه، واقعاً؟
اگه بیاین این طرف… میبینین که خط قرمز رو بردیم عقبتر! تراس باربیکیو!
بشینین بچهها! اصلاً باورم نمیشه!
و محض اطلاعتون آقایون، این میشه خط قرمز جدیدتون. پس اگه مثل من پاتون بره روش درجا حذف میشین! به این پاسیو چند امتیاز میدین؟ محشره! بیست از بیست داداش!
میخوام حسابی حالشو ببرین، کیف کنین، جون بگیرین و استراحت کنین. چون ارزیابی روز شصتم قراره سفتوسخت باشه.
چرا آخه؟ باز چه نقشهای کشیدی؟
فقط استراحت کنین، ریلکس باشین! نگران نباشین، ولی بدونین روز شصتم… شاید سختترین مأموریتی باشه که تا الان انجام دادیم.
باز تهدید! اما فعلاً حالشو ببرین. میذارم کیف کنین، بشینین! انقدر فاز جدی برندارین.
خوان، چرا به پاهات احتیاج داریم؟ قضیه چیه اصلاً؟ چهار روز میخوابم و استراحت میکنم تا ببینیم چی پیش میاد.
روز بعد همگی دور خوان جمع شدن تا عملیات درمان پاش رو کلید بزنن.
نه، نه، نه! نه من… نه، من چی؟ نه، من نه! آخه من قرار بود… دارین چیکار میکنین با من؟
این یه راهیه که نذاریم تکون بخوره و بیحرکت یه جا بند بشه.
وقتی بچهها دارن انگلیسی تمرین میکنن، من واسش اسموتی درست میکنم. بزن بریم! باید به مغز سوخت بدیم تا یاد بگیره!
بچهها حتی یه استخر بادی هم واسه خوان راه انداختن!
اینجا رسماً عشقوحاله! یه روز ساحلیِ اختصاصی. دارم میام پیشت رفیق!
واسه اجرای آبدرمانی به سبک خودشون!
حس فوقالعادهای دارم، پاهام حسابی خنک شد توی آب.
و در کمال تعجب، این روش معجزه کرد و جواب داد!
مواظب باش خوان، توروخدا نیفتی! مچ پات رو بپا! الکی بهم استرس ندین!
کنسرو لوبیا. ۶۳ هزار کالری فقط توی کنسرو لوبیا! بد نیست. آره، بد نیست.
خوان دیگه عادی راه میرفت. واقعاً خوشحالم. پام خیلی روبهراه شده؛ هر چی پیش بیاد، سعی میکنم تا تهش برم. قصد جا زدن ندارم!
رسیدیم به روز شصتم، و با بهتر شدن پای خوان وقت یه چالش بود! آقایون، چقدر دلتون میخواد از اینجا خلاص شید؟ خیلی زیاد! خیلی! چشمبندهاتون رو بردارین. اجازه بدین تردمیل طلایی رو معرفی کنم! هی!
این خیلی سخته! خب، قرارمون اینه: وقتی آماده شدین، یه تایمر ۲۴ ساعته شروع میشه. الان ۲.۴ میلیون کالری توی این سوپرمارکت هست، و به محض اینکه تایمر شروع بشه، این عدد مدام پایین و پایینتر میاد. وقتی از مرز ۱۰۰ مایل رد شدین، عدد روی هر چی که باشه، اون مقدار کالری رو از فروشگاه میبرم بیرون و میدم به خانوادههای نیازمند. بریم! اما اگه نتونین ظرف ۲۴ ساعت ۱۰۰ مایل بدویین… حتی یه کالری هم از این مغازه کم نمیکنم! کی میخواد استارت بزنه؟
صبر کن، من کفش لازم دارم. خوب شد گفتی! بچهها، کفشها رو بیارین! ایول! کفشدار شدیم! اینا یه جفت کفش معمولی نیستن. اینا کفشهای برند کیزیک هستن، از راحتترین کتونیهای روی زمین! من هر روز کیزیک پام میکنم. کنجکاوم بدونم نظرتون چیه. خیلی سبکن، واقعاً عالیاند! یه ویژگی باحالِ کفشهای کیزیک اینه که پا راحت میره توش. میشه با همینا ۱۰۰ مایل رو دوید؟ آره، دیگه لازم نیست بند کفش ببندی. اصلاً کی دیگه بند میبنده؟ میتونین برید به آدرس kizik.com/mrbeast و ۱۵ درصد تخفیف روی مدلهای محبوب من بگیرید. مستقیم بریم سراغ چالش. برگردیم به نورپردازی خفنمون!
خب، کی شروع میکنه؟ من میتونم. خوان، میخوای خودت بری؟ خیلی خب خوان، دکمه کوئیک استارت رو بزن. و چالش رسماً کلید خورد!
خیلی خب، همونطور که میبینین، کالریها همین الان دارن کم میشن، رکورد ۱۰۰ مایل شما هم از همین ثانیه میره بالا. اگه همین الان ۱۰۰ مایل رو تموم میکردین، من تمام این ۲.۴ میلیون کالری رو یه جا از فروشگاه میکشیدم بیرون!
الان با چه سرعتی میدوی؟ هفت. اگه کل مسیر رو با سرعت هفت ادامه بدین، واقعاً محشره! بعیده دوام بیارین. فعلاً که سرحاله. اما اگه عضله پای خوان بگیره، یه یارتون رو از دست میدین.
بچهها، باید نوبتی بدوییم. هر وقت خسته شدی فقط به ما بگو، ما میپریم روی تردمیل و جاتو پر میکنیم. همین.
واسه اینکه به کسی فشار بیش از حد نیاد، مربیشون، جان رو هم آوردم. حالت چطوره؟ خوبم رفیق. آره؟ فکر میکنی چند مایل بتونی بری؟ میتونم… تا پنج مایل برم. پنج مایل؟ مچ پات خوبه؟ اذیت نیستی؟ آره، شاید تا سه مایل برم. حساب کردین چطوری مسیر رو بین خودتون تقسیم کنین؟ باید یه راهی براش پیدا کنیم.
و در حالی که خوان داشت به مایل اول نزدیک میشد، نقشه آماده شده بود: یک درصدش رفت! فقط ۹۹ درصد دیگه مونده. الدرین، بدو برو بالا، برو رو تردمیل! مواظب باش. در حال حاضر استراتژیمون کلاً اینه که هر نفر فقط یه مایل بدوه تا بقیه استراحت کنن. باید بری بالا، بپر بالا! آره، بزن بریم!
واسه اینکه نفس کم نیارن، نه تنها سر هر مایل دونده رو عوض میکردن، بلکه یه ایستگاه شارژ انرژی پر از آب و خوراکی هم راه انداخته بودن، و بین نوبتها حسابی استراحت میکردن. دارن با سرعت فوقالعادهای میدون! میتونن دوام بیارن؟
توی مایل ۳۰، شاید این سرعت هنوز قابل تحمل باشه، اما این چهار تا ماراتنِ پشت سر همه! کم میارن، شرط میبندم سر مایل ۵۰ سرعتشون حسابی افت میکنه. و دقیقاً همونطور که جان پیشبینی کرده بود، نصف راه که رفت… خستگی غلبه کرد و سرعتشون اومد پایین.
مراقب باش. این سختترین چالش زندگیت بوده خوان؟ خیلی سخته، زانوم بدجوری درد داره. من تو عمرم انقدر ندویده بودم! اولین مایل زندگیم رو چند روز پیش دویدم.
اما کند شدن به هیچ وجه گزینه ما نبود، چون درسته که این یه مسابقه استقامتی بود، ولی داشتیم با زمان هم میجنگیدیم. هر چقدر بیشتر طول میکشید، شمارشگر کالری سریعتر صفر میشد، و بدنشون هم بیشتر تحلیل میرفت.
آخ، عضلاتم گرفت! بد شد، خسته هم نیستم. خیلی خسته نشدی؟ نه، فقط زانوم بدجوری درد گرفته.
و موجودی غذاها رسماً اومد زیر یک میلیون کالری! خبر خوبی نیست. اگه نمیتونستن سرعت رو بالا نگه دارن، شمارشگر به صفر میرسید، و کل این دویدن و زحمت هدر میرفت. دیگه نه ماساژ و نه هیچ وسیله کمکیای نمیتونست اونا رو از خط پایان رد کنه. تکتک اونا باید به اعماق وجودشون رجوع میکردن و به یاد میآوردن که اصلاً برا چی این کارو میکنن.
به پدرم افتخار میکنم. میدونم این کارو برای ما میکنه. میخوام پدر و مادرم رو ببینم، و اگه بیشتر بدوم، زودتر به دیدنشون میرسم. دارم به برگشتن به خونه و دیدن دوستم، کیسی، نزدیکتر میشم. بابا، تو وقتایی که من کنارت باشم خیلی سریعتر شنا میکنی… اما بهت قول میدم، دارم به سمت خونه میدوم!
کالریهای باقیمونده… و از اونجایی که همگی شما رسیدین به مایل آخرتون، براتون چند تا ماساژور حرفهای آوردم! بزن بریم! دمت گرم! بزن بریم!
بدنشون رو شل کنین با ماساژ. الدرین، آماده شو داداش. بدو، نوبتتو عوض کن. میتونی همینجا دراز بکشی. برو ماساژ بگیر، کارت تموم شد قهرمان! بزن بریم! حرکت! رسیدیم به مایل آخر!
بزن بریم! ما قبلاً یه تیم خیلی ورزشکارتر هم داشتیم که رکوردشون ۳۵۰ هزار بود. هر جوری حساب کنیم، شماها واقعاً گل کاشتین. کارتون فوقالعاده بود!
بدون معطلی و اتلاف وقت، بچهها ۶۰۰ هزار کالری غذا ذخیره کردن. این نه تنها کلی آدم نیازمند رو سیر میکنه، باری رو هم از دوش خودشون برمیداره. و این یعنی ۶۰۰ هزار کالری غذای اهدایی! بزن بریم!
خوردن این حجم غذا تا ابد طول میکشید! حداقل دو ماه. پسر، واقعاً معرکه است! هم مردم سیر میشن، هم ما به خالی کردن فروشگاه نزدیکتر شدیم. از شما خیلی ممنونیم مستر بیست، واقعاً قدردان زحماتتون هستیم. دمت گرم!
تمام این ۶۰۰ هزار کالری از فروشگاه خارج شد. دیگه داریم به بردن این چرخدستی پر از پول نزدیک و نزدیکتر میشیم.
حالا که بچهها تونستن این همه غذا به نیازمندها برسونن، گفتم چند تا دهن جدید هم بیارم تا سیرشون کنن! اینا رفقای من جیم و مونیکا هستن؛ اونا دارن توی چالشی رقابت میکنن که اگه بتونن با این لامبورگینی دور دنیا رو رانندگی کنن، ماشین مال خودشون میشه! این ویدیو قراره امسال منتشر بشه. به سوپرمارکت خوش اومدین، اما از ماشین پیاده نشین! قراره ماشین رو بیارین تو.
آره، ما داخل فروشگاهیم! مگه میشه؟ سلام به همه! بیاین غذا بخورین! بذارین منم یه دور پشتش بشینم.
جیم و مونیکا نمیتونن از اینجا برن تا وقتی حداقل ۱۰ هزار کالری غذا بخورن. بچهها میتونن کمک کنن؟ نه، شما دوتا باید ۱۰ هزار کالری رو تموم کنین، و مونیکا حالش گرفته شد! ببینم نشستن پشت لامبو چه حالیه! میتونم یه اسموتی خفن درست کنم. خودش ۵۰۰۰ کالریه. چی ریختی توش؟ همه چی! وای خدا، انگار یه خوابه که واقعی شده!
این داره چیکار میکنه؟ داره چیکار میکنه؟ داره دور دور میکنه؟
در حالی که الدرین داشت کیف میکرد، بچهها واسه جیم و مونیکا یه معجون خوشمزه ردیف کردن. اولین اسموتیِ سوپرمارکت! چطوره؟ عالیه! اینم یکی دیگه! جیم و مونیکا تا حالا آشپزی فروشگاهی نخورده بودن. باز هم یکی دیگه، و یکی دیگه! وای داداش، من دارم میترکم! وقتشه بیشتر بخورین! شاید بتونیم یه دیگ پاستا درست کنیم.
شاید بتونیم یه دیگ پاستا درست کنیم.
داداش، تو باید کمکمون کنی! خوان! بیخیال رفیق، یه کم دیگه بخور! وای داداش، اصلاً باورم نمیشه!
این بچهها زندگیشون شده خوردن، ورزش کردن و رفتن به دستشویی! همین! کل کاری که اینجا میکنن دقیقاً همینه.
بعد از خوردن ۱۰ هزار کالری، جیم و مونیکا آزاد شدن که برن. این ماجرا به بچهها یادآوری کرد زندگی واقعی بیرون از اینجا در جریانه، بهخصوص واسه خوان، که دلش پر بود و باید حرف میزد.
توی کشور زادگاه من، ما هر سال روز چهارم ژوئیه با رفقا فوتبال بازی میکنیم. داشتم با خودم فکر میکردم… دیروز اولین سالی بود که نتونستم اونجا باشم.
چند سال پشت سر هم میرفتی؟ ۲۵ سال تمام! ۲۵ سال هر سال رفتی، و امسال نتونستی کنارشون باشی؟ واسم خیلی سخت و سنگین بود، اما چارهای نبود و امسال رو از دست دادم.
خوان چند روز گذشته رو تو خودش بود و از جمع فاصله گرفت، حتی یه کالری هم نخورد. چون بعد از بیشتر از ۱۵۰ روز حبس بودن توی مسابقه، خوان متوجه شده بود که چه چیزایی رو اینجا از دست داده.
خوان، میخوای بری بیرون؟
روز ۶۹. دلم میخواد برگردم خونه.
ولی من نذاشتم خوان سنت ۲۵ ساله رو از دست بده! بچهها، بیارینش داخل!
روز ۷۰. چطوری خوان؟ این رفیق منه! مسابقه فوتبال خوان رو براش آوردم اینجا!
و بعدش هم اجازه دادم کل بعدازظهر رو با هم غذا بخورن، که رفقا و خانواده خوان کمک کردن تا ۵۵ هزار کالری دیگه بپره!
اونا باید همهچی رو تموم کنن، ما هم کمکشون میکنیم.
مستر بیست به رفقای من این شانس رو داد تا از کشور زادگاهم بیان اینجا. واقعاً از صمیم قلب ازت ممنونم جیمی! خیلی خوشحالم، فوقالعاده خوشحالم!
اما حتی با کمک دوستهای خوان، هنوز راه درازی در پیش داشتن.
خوان، هنوز کلی غذا مونده. چارهای نیست جز خوردنش!
ما تا الان کلی لوبیا بخشیدیم، ولی هنوزم یه کوه لوبیا جلومونه! الان چیزهایی رو میخوریم که هیچ دلمون نمیخواد، چون واقعاً طعم افتضاحی دارن!
میخوایم آب پیاز رو امتحان کنیم! قشنگ بوی رختکن عرقکرده میده! خوان، جدی فکر میکنی ایده خوبیه؟ الان معلوم میشه! خیلی خب بچهها!
سلام جیمی! بچهها، چطورین؟ اومدم اسموتیتونو بچشم!
توش پودر پروتئین کدو تنبل ریختیم، با مقداری رایس کیک. هرچی بود ریختیم! پنج قاشق هم شیره افرا داره! حالا جیمی میگه: «خودمو با کیا انداختم تو چه دردسری؟» کاملاً ارگانیک و سالمه!
یه تیکه شکلات بندازیم توش طعمش بهتر میشه؟ ضرری نداره، بنداز!
بدیم فیلمبردارها هم بخورن. بفرمایین! به سلامتی، همه باید شریک بشن! نوش جان!
آره، اونقدرا هم بد نیست! طعم کدو تنبل اتفاقاً خوشمزهترش کرده.
دلم برا اون لامبورگینی تنگ شده! رد لاستیکهای لامبو رو ببینین، معرکهست!
ماشین چی دلتون میخواد داشته باشین؟ یه ماشین اسپرت خفن! من واسه کارم یه وانتبار میخوام. من اسپرت دوست دارم؛ ریحان تو چی؟ من میخوام بچه زیاد داشته باشم، پس یه ماشین جادار به دردم میخوره! واسه اینهمه بچه، باید برا ریحان لیموزین بگیریم!
روز ۷۹. رفقا، شنیدم که داشتین درباره ماشینهای رویاهاتون حرف میزدین. بچهها، بیارینش تو!
جکسون، این همون ماشینیه که میگفتی؟ وای آره داداش، خودشه! خدای من! ریحان، نظرت راجع به این چیه؟ پسر، محشره! همه بچههام رو جمع میکنم توی همین! عجب اسباببازیهای باحالی! من که عاشقش شدم، حرف نداره! خیلی بهت میاد داداش!
واسه برنده شدن و بردن این ماشینها به خونه، باید با نفر اول مسابقات پرخوری تمام ادوار، یعنی غول تاریخ غذا خوردن، جویی چستنات مسابقه بدین!
چی؟ جیمی، چطور حریف این بشیم؟
منم میام توی تیم شما. ما میشیم پنج نفر با ۸ پوند لوبیا، در برابر جویی تکوتنها با ۱۶ پوند لوبیا! اگه حتی یه دونه لوبیا توی کاسه ما بمونه وقتی که اون تمام کاسههاش رو تموم کنه، ما باختیم! راستی یادتون نره، خوردن ۱۶ پوند لوبیا رکورد رسمی خودشه!
تیم سوپرمارکت، به شماره سه! یک، دو، سه… حمله! بزن بریم بچهها!
یا خدا، عجب سرعتی توی قورت دادن داره! اصلاً داره جارو میکنه کاسه رو! خدای من، جویی یه کاسه کامل رو بلعید!
کاسه اول رفت! اولی تموم شد! تندتر بخور داداش، تندتر!
جکسون داره قشنگ لوبیاها رو هورت میکشه!
کی کمک میخواد؟ جیمی بیا اینور؛ مراقب باش جیمی! من هوات رو دارم داداش. من هنوز کاسه اول رو هم نصف نکردم!
آب لوبیاها رو سر بکش بره! خوان متوقف نمیشه! جویی، چطور اینطوری غذا میخوری داداش؟
جیمی، یه لحظه وایسا! جیمی، آرومتر! جکسون، جکسون کمک! جکسون کمکم کن!
جیمی بجنب! تموم شد؟ فکر کنم بردن! ما بردیم!
باختن توی این رقابت اهمیتی برای جویی نداشت، چون اون اصلاً توی یه لیگ دیگه مسابقه میده!
جویی همین الان یه رکورد جهانی دیگه اضافه کرد، و تکتک شماها هم رسماً صاحب یه ماشین صفرکیلومتر شدین!
حجم غذاها الان رسماً رفت زیر یک میلیون کالری! دیگه چیزی نمونده خلاص بشن!
روز ۸۰. این یعنی بچهها تا اینجای کار ۷۵ درصد از تمام کالریهای فروشگاه رو تموم کردن.
خیلی خوشحالم! تو خوابم نمیدیدم تو سوپرمارکت گیر بیفتم و آخرش با یه ماشین برم بیرون! فوقالعادهست واقعاً! زنم ماشین میخواست، و بوم! اینم ماشین!
میدونستم بچهها عاشق ماشینهای جدیدشون میشن، اما فکر نمیکردم انقدر ذوق کنن!
بریم سالن ورزش! بریم، بچهها! گازشو بگیرین! بیاین دستبهکار بشیم. رسیدیم!
روز ۸۴. مرکز، ما الان یه کد ۱۰-۱۵ داریم! دنبالشیم، یه شورولت سیلورادوی مشکی. پلاک ماشین به نام خوان! دستها روی فرمان، پیاده شین!
اینجا چی داریم؟ ۱۵ تا بسته شکلات فیستبلز کوکی اند کرم! پس باید این متهمها رو ببریم بازداشتگاه!
چطوری ما رو گرفتن داداش؟ چون زیادی پرخوری میکنی! قوانین رو زیر پا گذاشتن! وای، دارن درمیرن! فرار کردن! دارن درمیرن!
بعد از اینکه الدرین از زندان آزاد شد، بچهها به فکر افتادن که چطور فضای بیشتری برا مانور ماشینها باز کنن.
تصمیم گرفتیم همه قفسهها رو جمع کنیم بیاریم اینور. آمادهاین؟ بیاین کلکشو بکنیم!
روز ۸۷.
روز ۸۸. قفسهها پاکسازی شدن! یه مغازه تروتمیز و جدید، بزن بریم!
روز ۹۰.
بردن این ماشینها خیلی فراتر از بازی و سرگرمی بود. این یه نشونه عینی از تیم خفنی بود که این چهار نفر ساخته بودن، و بهشون نشون داد که چقدر وجودشون به همدیگه گره خورده.
بدون خوان، نمیدونم چی میشد. خوان یهبند از صبح تا شب داره همهجا رو تمیز و مرتب میکنه. همیشه قبل از همه بیداره. اگه اون نبود، اینجا یه ثانیه هم سرِ پا نمیموند.
جک هم… اون دقیقاً همون کسیه که توی باشگاه بهعنوان الگو بهش نگاه میکنیم. توی وزنه و رکورد زدن بیرقیبه.
الدرین، دمت گرم که همیشه باعث میشی از خنده غش کنیم!
اینجا هر کسی یه وظیفهای داره، و هماهنگیشون شگفتانگیزه. این بهترین فرصت بود تا روز اول ماجرا رو دوباره به یاد این رفقا بیارم.
بچهها، رسیدیم به روز ۱۰۰! روز ۱۰۰! دمتون گرم، ایول! حدس بزنین قراره چه اتفاقی بیفته؟ امیدوارم یه کلکی واسه آب کردن این کالریها باشه! بیاین تو بچهها!
اینا همون شرکتکنندههای ویدیوی اول سوپرمارکت هستن!
۱۸۹ روز پیش، یه مشت غریبه که اصلاً همدیگه رو نمیشناختن اتفاقی پاشون به این فروشگاه باز شد و بدون اینکه بدونن، وارد یه دوئل واسه بردن ۲۵۰ هزار دلار شدن. و خیلی زود تبدیل شد به پرهرجومرجترین ویدیویی که تا حالا توی یوتیوب ساختیم!
هی بچهها، گانر داره میره یه چیزی برداره. خیلی خب! خوان، بازش کن! بسیار خب.
واسه چی واسه اون مدل جدیدهاش رو آوردی؟ این کارو نکن باهامون داداش! فکر کنم چند تا قابلمه و تابه نو لازم داشت.
من تمام رقبای ویدیوی اول رو برگردوندم، چون از همین ثانیه، یه تایمر یکساعته استارت خورد! اونا میتونن تو این یه ساعت تو غذا خوردن کمکتون کنن!
بریم! بچهها به خطشون کنین برا خوردن! اگه میخواین بمونین و آشپزی کنین، بمونین. بقیه تیم با ما میان اون سمت، تا توی فروشگاه وسایل پیدا کنیم و یه میز پذیرایی بزرگ راه بندازیم.
تو ویدیوی قبلی، اینجا قلعه یخی بود! قلعه یخی حالا شده سالن بدنسازی! کاش اون موقع هم این دستگاهها رو داشتیم!
دیمین، این همون راهروئیه که توش زندگی میکردی توی ویدیوی اول! آره، ولی الان هیچ شباهتی به راهرو نداره! دلت تنگ شده بود؟ دلم واسه شکنجه دادنشون تنگ شده بود!
چرا چشمامون رو باز نمیکنیم تا واقعیت رو ببینیم؟ هی همگی، وقت لمبوندنه!
دلمون براتون تنگ شده بود، همیشه ازتون حرف میزنیم! ممنون بابت کمک، چون واقعاً میخوایم برگردیم خونهمون. بیشتر از شش ماهه اینجاییم و خستهایم.
نگین که این صحنه شما رو یاد ویدیوی اول نمیاندازه! با هم دور یه سفره. اولین بار بود که… اون هنوز همون آدم سابقه! هر روز با هم غذا میخوردیم. بیاین دوباره بترکونیم، به کمکتون نیاز داریم! روزهای باقیمونده: صفر روز!
به نظرتون فرقی کردیم؟ از نظر هیکل که قشنگ معلومه عضله آوردم! آره بابا، بالاخره یه تکونی دادی و حجم گرفتی!
خوان، چه حسی داری که همه دارن کمکت میکنن؟ خیلی خوشحالم، دوباره قیافههای آشنا رو میبینم و همین جا همگی با هم توی فروشگاه موندیم. دمتون گرم! بیاین شروع کنیم به خوردن! بزن بریم!
همه شما روز اول اومدین اینجا تا خواربار بخرین، و این چهار نفر دیگه نرفتن بیرون. فروشگاه رو دوباره جارو کنین! هر لقمهای که شما میخورین کمک میکنه اونا زودتر برسن خونه.
به افتخار رفقای سوپرمارکت! و با این لقمه، وقت تموم شد. عالی بود! ممنون بچهها!
دیدن همتیمیهای قبلیِ این بچهها باعث شد یهو یادم بیاد که اونا فقط ۱۰۰ روز توی این سوپرمارکت حبس نبودن، در واقع الان ۱۸۸ روز کامل گذشته! چون وسط پر کردن دوباره فروشگاه، مجبور شدن ۲۲ روز تمام دست روی دست بذارن و معطل بمونن. همین اتفاق باعث شد بفهمن باید هرچه سریعتر از اینجا بزنن بیرون.
ادیتور، میتونی این عدد رو بندازی روی سینه جکسون؟ این همه کالری غذا جلومونه! بیاین بزنیم بیرون!
امروز آخرین استفاده از این مخلوطکنه! کارمون رسماً تمومه، تموم شد رفت! تخممرغهای فریزری… اَه! میدونم حالت به هم میخوره، ولی مجبوریم قورتش بدیم. وقتی به روز صفر برسیم، میریم خونه!
اینم آخرین تیکه میگو. میدونم یه نفر اینجاست که الان حسابی خوشحاله! چرا داداش؟ از میگو متنفرم! دیگه تقریباً رسیدیم، فقط یه ذره تا خط پایان مونده! جیمی داداش، زود میبینمت!
چهار ماه پیش گفتیم: «هر وقت برسیم به استیکها، میفهمیم که برنده شدیم!» و حالا بالاخره رسیدیم به خودِ استیک! شام امشبمون همینه!
در حالی که بچهها رسیدن به خط پایان رو جشن میگرفتن، فکر جکسون رفت سمت یه فصل جدید توی زندگیش.
بعد از این همه سبکسنگین کردن این مدت که اینجا تک افتاده بودم، فکر کنم بالاخره تصمیمم رو گرفتم. میخوام از دوستدخترم خواستگاری کنم. حس میکنم اون همونه که میخوام.
ذوق داشت که نقشهاش رو به بقیه هم بگه. میخوام ازش خواستگاری کنم! عالیه! البته هنوز با دو تا آدم خیلی مهم حرف نزده بود:
اول باید از پدر و مادرش اجازه بگیرم ببینم اصلاً موافقن یا نه، و رسماً از استرس دارم میمیرم! و از اونجایی که حسابی هول شده بود، هی عقب میانداختش. اصلاً نمیدونم واکنششون چیه.
بچهها! جیمی… جیمبو! دیدم اینطوریه، گفتم یه هل کوچیک بهش بدم! سلام، حالتون چطوره؟ گوشی رو میدم به جکسون، یه سؤالی داره که میخواد ازتون بپرسه.
سلام به همه، سلام! یه سؤال خیلی مهم دارم ازتون. یه کم هول شدم، ولی… شما یه دختر ماه و بینظیر بزرگ کردین. اون واسه من یه دنیا ارزش داره، میخواستم بدونم… اجازه دارم از دخترتون… میتونم ازتون اجازه بگیرم… از دخترتون خواستگاری کنم؟
وای خدا، بله! خیلی سریع بله رو دادن! بزن بریم! رضایت رو که گرفتیم، حالا حلقه رو بیارین!
دنبال یه نگین خیلی خاص بود. اینو ببین. مدل بیضی شیکه. تصمیم خیلی مهمیه! آره، خودشه!
خوان، تو حلقه دستت نیست؟ درسته؟ نه، حلقه ندارم. واسه همسرت حلقه میخوای؟ همین جا داریمها! آره، چرا که نه! بدو بیا براش حلقه سوا کن! بیا، یه نگاه بهش بنداز، نظرت چیه، از نزدیک ببین.
فکر کنم همینه… خیلی خوشگله. من که عاشقش شدم، محشره! آره. خیلی ممنونم جیمی. من عاشقشم و مطمئنم اونم خوشش میاد! میدونم خودشه! میدونم اون زن زندگیمه. ممنونم جیمی!
حالا که بچهها تا این حد به خط پایان نزدیک شده بودن، وقتش رسیده بود تا شاهکارهایی رو که خلق کردن جشن بگیریم.
توی این ۱۱۰ روز گذشته، دستبند سلامتیِ فیتبیت ایر روی دستتون بود، که مستقیم به سرویس سلامت گوگل وصل بود، و قرار شد آمار و ارقامش رو به ما نشون بدن تا ببینیم توی چه بخشهایی واقعاً رکورد زدین!
اول از همه: بیشترین کالری سوزوندهشده! صدای طبل لطفاً! بالاترین کالری سوزوندهشده… صدای طبل که نبود، ولی قبوله! برنده این بخش: جکسون! ایول، بزن بریم! ۴۵۱٬۲۹۹ کالری رو سوزونده! ممنونم!
آیتم بعدی؛ فیتبیت ایر نه تنها کالریهای تمرین شما رو ردیابی میکنه، حواسش به ریکاوری بدنتون هم هست. واسه همین جایزه بعدی ما میرسه به رکورددار بیشترین ساعت خواب: الدرین! آفرین داداش! ۱۰۵۴ ساعت و چهار دقیقه تخت خوابیده! وای خدای من!
واسه مدال بعدی، رسیدیم به بیشترین کالری پختهشده. با اپلیکیشن سلامت گوگل، میتونین راحت از غذاتون عکس بگیرین یا اسکنش کنین، و تمام جزئیات و کالری چیزی رو که میخورین براتون درمیاره. ریحان! بزن بریم! خیلی ممنون جیمی! رکورد بیشترین پخت غذا: ۲٬۰۱۱٬۵۵۵ کالری!
و آخرین جایزه هیجانانگیزمون، بیشترین قدم برداشتهشده… برنده این بخش… کسی نیست جز خوان! ۲٬۷۳۵٬۰۰۰ قدم! خوان، بهت تبریک میگم داداش! خیلی ممنون جیمی! مبارکه! ممنونم.
میخوام یه مژده دیگه هم بهتون بدم، همهتون یه اکانت مادامالعمر از گوگل هلث پریمیوم برنده شدین! همراه با مربی سلامت اختصاصی خودتون! دمت گرم! اینطوری عادتهای خوب این سوپرمارکت رو میتونین توی دنیای واقعی هم ادامه بدین. دیگه این ساعت رو از دستم باز نمیکنم!
باز وقت شمردن عددهای بزرگه! موجودی کل اومد زیر ۵۰ هزار کالری! فقط دو روز دیگه مونده بچهها! بچهها ۴.۳ میلیون کالری رو تموم کردن، و کل ضرری که دادن فقط ۶.۶۱۴ دلار بود!
چون کلاً یه روز غذا براشون مونده بود، ریحان رفت تا آخرین وعده غذاییشون رو درست کنه. یکی از بهترین چیزایی که مادرم بهم یاد داده نون پختنه. این آخرین وعده غذاییمون حسوحال خاصی داره.
یه سورپرایز آخر هم داشتیم! اینو قایم کرده بودم واسه روز آخر! پایهاید اینجا رو دستمال توالت بارون کنیم؟ یه بسته بنداز اینور! اینا رو قایم کرده بودم برا امروز! بریم!
دفعه پیش که این کارو کردیم، خیال کردیم میریم خونه. شاید توی نگاه اول به نظر بیاد از بیحوصلگیه
یا یه خرابکاری واسه خالی کردن عقدههاست، ولی در واقع یه ادای احترام بود. بچهها داشتن خاطرات جایی که ازش اومده بودن و سختیهایی رو که کشیده بودن زنده میکردن.
بزن بریم! آره واقعاً! شب آخر توی سوپرمارکت! داریم میریم خونهمون!
بعد از بیشتر از ۲۰۰ روز حبس، این آخرین روزشون توی این سوپرمارکته. داستان این بچهها فراتر از دیوارهای این فروشگاه پیچیده بود. چون صدها نفر از طرفدارها زیر بارون صف کشیده بودن تا آخرین لقمههای اونا رو تماشا کنن!
خیلی خب بچهها! آمار کالریهای باقیمونده مغازه رو بدین. بریم! چند کالری دیگه مونده؟ ۳۸۸۲ کالری! بعد از خوردن این… کارمون تمومه! خلاص میشیم! اونم جلوی چشم تمام کسایی که عاشقشونین، خونوادههاتون، و رسماً نصف مردم شهر!
۲۰۲ روز پیش… این چهار تا مرد اومدن توی این فروشگاه تا فقط خرید خونه بکنن، و حالا بعد از حذف شدن بیشتر از ۹۰ تا شرکتکننده، بالاخره وقت آخرین لقمه غذا رسید!
بخور، بخور، بخور! به سلامتی آخرین وعده غذایی، به سلامتی همگی! به سلامتی! این فراتر از یه غذا خوردن ساده است.
از هیجان دارم میلرزم! امروز روز بزرگیه. دارم به بچههام نگاه میکنم و تمام تلاشم رو میکنم تا جا دارم بخورم.
و حالا… آخرین لقمه! دیگه کارتون تمومه. میریم خونه! بخورش!
شماها دیگه آزادین! جدی میگی؟ حاضرین؟ سه، دو، یک!
۲۰۰ روز پیش، تصمیم گرفتم یکی از دیوونهوارترین آزمایشهای اجتماعی رو انجام بدم، تا ببینم چی میشه اگه چند تا غریبه مطلق سعی کنن توی یه سوپرمارکت بیشتر از همدیگه دوام بیارن. در نهایت این چهار نفر موندن و تصمیم گرفتن با تموم کردن غذاها راه خروج رو باز کنن. و اتفاقی که در آخر افتاد این بود که… راستش نمیدونم چرا خودم دارم اینو تعریف میکنم!
روز ۱۷۹. دلم براتون تنگ میشه بچهها.
داداش، امشب شب آخرمونه. قراره معرکه باشه! حتی نمیدونم فردا بیرون رفتن از اینجا چه حسی ممکنه داشته باشه. خیلی وقته که اینجاییم، و حالا یهو قراره برگردیم به زندگی عادی.
اینکه ما هر روز پیش هم بودیم، ۲۴ ساعته، اونم بدون دیدن هیچکس دیگه. محال بود بتونم این چالش رو با کسی جز شماها دوام بیارم.
فکر کن، ما با هم غریبه بودیم اومدیم اینجا و حالا ببین چی شدیم! صمیمیترین رفقا! بهترین دوستها تا ابد. چهار تفنگدارِ سوپرمارکت!
بچهها، شماها همین الان یک میلیون دلار رو بردید!
اصلاً باورم نمیشه… چه خبرتونه؟ خیلی دوستت داریم! دلم یه ذره شده بود براتون! بابایی، دیگه داری میای خونه؟ آره عزیزم.
یادته اون موقع که مجبور شدم حلقهات رو بفروشم؟ دستوبالمون خالی بود، ولی حالا… این حلقه رو برات خریدم! عاشقتم، تو فوقالعادهترینی. منم دوستت دارم.
ما با هم بزرگ شدیم، با هم رفتیم زیر یه سقف. حالا فقط یه کار مونده: بگو آره! آره، با کمال میل!
عجب پایان خفنی واسه این ویدیو شد! خیلی ممنون که تماشا کردین! ممنون که با ما همراه بودین!
تاریخ انتشار مقاله · بهروزرسانی
