هفت روز در سلول انفرادی: تجربه جیمی از ۱۶۸ ساعت تنهایی در اتاق سفید

باز کردن در YouTube ↗
مرور کلی

جیمی (MrBeast) در این ویدیو تصمیم می‌گیرد هفت روز، یعنی ۱۶۸ ساعت، را در یک اتاق سفید و عایق صدا بگذراند. در این مدت هیچ ارتباط انسانی و هیچ محرکی ندارد. پرسش اصلی ویدیو این است که ذهن انسان در نبودِ کامل ورودی حسی و اجتماعی چه واکنشی نشان می‌دهد. جیمی در ابتدا امیدوار است «دیوانه نشود». در پایان اعتراف می‌کند که اگر می‌دانست این کار چقدر سخت است، هرگز آن را انجام نمی‌داد.

13 دقیقه مطالعه

شرایط چالش و هشدار پزشک

مهم‌ترین عنصر ایمنی این چالش پزشکی است که بیرون اتاق مراقب وضعیت روانی جیمی است. او می‌گوید ۲۳ سال در بیمارستان‌های روانی کار کرده و این وضعیت از هر چیزی که تا حالا دیده بدتر است. به گفته او، ماندن بیش از ۵۰ ساعت در اتاق سفیدی مثل این می‌تواند به آسیب روانی دائمی منجر شود، در حالی که جیمی قرار است ۱۶۸ ساعت آنجا بماند. جیمی خودش احتمال می‌دهد که کم‌کم عقلش را از دست بدهد و دچار روان‌پریشی شود. در آن صورت تیم مجبور می‌شود او را بیرون بکشد.

جیمی پیش‌تر هفت روز زنده به گور شدن را هم دوام آورده بود. وقتی از پزشک می‌پرسند آیا این چالش سخت‌تر است، پاسخ مثبت است و دلیلش نبودِ ارتباط اجتماعی است. توضیح پزشک این است که اگر مغز اطلاعات ورودی دریافت نکند، «جنون تولید می‌کند» و توهم و پارانویا به وجود می‌آید.

وسایل جیمی برای این هفت روز محدود است:

  • یک تخت برای خوابیدن
  • یک دفترچه یادداشت و خودکار
  • یک بطری آب قابل پر کردن
  • مسواک، خمیردندان و یک قالب صابون
  • یک توالت و یک سینک

غذا از طریق یک تسمه نقاله به اتاق می‌رسد. طول این تسمه بیش از ۳۰ متر است تا جیمی بدون هیچ تعامل انسانی غذا بگیرد. اتاق از بیرون با زنجیرهای فلزی پیچیده شده است. جیمی به شوخی می‌گوید اگر آتش بگیرد، احتمالاً پیش از آنکه قفل را باز کنند زنده‌زنده می‌سوزد.

ساعت‌های اول: شمردن کاشی‌ها و انتظار برای غذا

جیمی خیلی زود می‌فهمد که سرگرم کردن خودش کار سختی خواهد بود. در ساعت نهم، کاشی‌های دیوار را شمرده است: ۱۹۰۰ کاشی، و اگر سقف و کف را هم حساب کنیم ۲۸۶۰ کاشی.

حدود ساعت ۱۴ تخمین می‌زند که ۱۴ ساعت گذشته است، اما در همان لحظه دو ساعت از زمان واقعی عقب است. سخت‌ترین بخش برای او تا اینجا گرسنگی است، چون هنوز غذایی نگرفته و پشیمان است که قبل از ورود بیشتر نخورده. تیم بیرون عمداً وعده‌ها را در زمان‌های تصادفی می‌فرستد تا جیمی نتواند زمان را حدس بزند. مثلاً ساعت ۶ عصر برایش صبحانه می‌فرستند. چون اتاق عایق صداست، جیمی متوجه رسیدن غذا نمی‌شود و تا دو ساعت بعد که محفظه را چک می‌کند، غذا همان‌جا مانده است. غذا سرد و نمناک است، اما جیمی آن را فوق‌العاده توصیف می‌کند، چون از حس کردن همه‌چیز محروم بوده.

پزشک از همان ساعت‌های اول تردید دارد. وقتی می‌بیند جیمی با یک صفحه فلزی ساده سرگرم شده، می‌گوید اگر او به این زودی به چنین تحریک ابتدایی‌ای رسیده، شک دارد هفت روز دوام بیاورد. به نظر پزشک، وقتی همه‌چیز را از کسی بگیری، یک صفحه فلزی می‌تواند به اندازه یک آیفون سرگرم‌کننده باشد. او این تجربه را «خیلی غیرانسانی» می‌خواند.

گم شدن حس زمان و بی‌خوابی

جیمی حدود ساعت ۴۰ تخمین می‌زند که ۴۰ ساعت در چالش بوده، اما این بار شش ساعت از زمان واقعی عقب است. از دست دادن حس زمان مشکلات دیگری هم به همراه دارد. جیمی نمی‌تواند بخوابد و می‌گوید نورها واقعاً مغزش را اذیت می‌کنند. پزشک توضیح می‌دهد که جیمی بی‌خواب است چون در واقع به خواب نیاز ندارد. او فقط می‌خواهد بخوابد تا چالش زودتر تمام شود، اما کاری که باید بکند این است که در ساعات بیداری چیزی پیدا کند که توجهش را جلب کند. وقتی جیمی سعی می‌کند از دیوار بالا برود، پزشک آن را بازگشت به «غریزه اولیه» و میل طبیعی انسان به آزادی تفسیر می‌کند.

سردرگمی جیمی در محاسبه زمان هم آشکار است. او از خودش می‌پرسد چرا فکر کرده ساعت ۴ بعدازظهر است، در حالی که طبق محاسبه خودش باید ۹ شب باشد. اولین وعده‌اش را ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر می‌خورد و می‌گوید غذا ظاهر خوبی دارد اما آن‌قدر سرد است که ترجیح می‌دهد از گرسنگی بمیرد تا بقیه‌اش را بخورد.

وقتی وعده دوم می‌رسد، به نظرش فقط چند دقیقه گذشته است. حالا دو صبحانه جلویش است و نمی‌داند وعده اول چقدر روی تسمه مانده بود. حدس می‌زند شاید تیم ناراحت شده که صبحانه را زیاد نخورده است. پزشک به این رفتار اشاره می‌کند و می‌گوید جیمی کمی پارانوئید شده و این وضعیت با گذشت زمان می‌تواند بدتر شود، آن هم در حالی که تازه روز دوم است.

برای گذراندن وقت، جیمی تا هزار می‌شمارد. پزشک پیش‌بینی می‌کند که با پیشرفت این روند، حتی کارهای تصادفی او هم تمام می‌شود. جیمی بعدها در روایتش تأیید می‌کند که پزشک راست می‌گفت و او در ادامه تا مرز دیوانگی پیش رفت. او همچنین می‌گوید استراتژی‌اش برای خوابیدنِ بخش زیادی از چالش به گذشت زمان کمک کرد، اما در نهایت از جهات دیگر به او آسیب زد. یکی از این آسیب‌ها خواب ماندن و از دست دادن وعده‌ها بود. یک بار غذایی را پیدا می‌کند که هفت ساعت آنجا مانده و خیس و سرد شده است. حسرت بستنی‌ای را می‌خورد که آب شده.

اضطراب به جای استرس

جیمی در این بخش به نکته‌ای درباره حال روانی خودش اشاره می‌کند. به گفته او، معمولاً چون تیمش هم‌زمان روی ویدیوهای زیادی کار می‌کند، استرس بسیار زیادی دارد. اما حالا اصلاً استرس ندارد، بلکه اضطراب زیادی دارد که ناشی از ترس شدید از دست دادن چیزهای جالبی است که در دنیا در جریان است. می‌گوید این حس با چیزی که به آن عادت دارد فرق می‌کند و عجیب است که هیچ کاری نکردن چقدر سخت است.

تا ساعت ۶۵ هنوز به ۱۶۸ ساعت نزدیک هم نشده و به فکر یاد گرفتن بالانس روی دست می‌افتد. آرزو می‌کند کاش قبل از آمدن از کسی اصولش را یاد گرفته بود. پزشک توضیح می‌دهد که جیمی مجبور است مفاهیمی بسازد که فقط در ذهن خودش وجود دارند تا از افسردگی شدید دور بماند. نمونه‌اش وقتی است که جیمی تصور می‌کند در پارکی قدم می‌زند، با چمن سبز، کسی که ماهیگیری می‌کند، هوای آفتابی و صدای پرنده‌ها. پزشک این را «ساختن سناریو در ذهن» می‌نامد. وقتی چیزی از بیرون این خیال‌پردازی را قطع می‌کند، جیمی گلایه می‌کند که پیاده‌روی‌اش در پارک را خراب کرده‌اند.

۴۴۷ دانه برنج و خواب در دستشویی

یکی از وعده‌ها شامل برنج، سیب‌زمینی شیرین و استیک است و جیمی آن را بهترین غذای چالش تا آن لحظه می‌داند. او می‌گوید هر انسان معمولی این برنج را می‌خورد، اما خودش دانه‌ها را می‌شمارد. نتیجه: ۴۴۷ دانه برنج روی سینی فلزی.

کمی بعد احساس خستگی شدید می‌کند و حدس می‌زند شب پنجم است. اما در واقع هنوز به نیمه چالش هم نرسیده و یک روز کامل عقب است. سپس برای چرت زدن به دستشویی می‌رود، چون آنجا روشنایی کمتری دارد. خودش این را هوشمندانه‌ترین حرکتش تا آن لحظه می‌داند، چون ۱۲ ساعت در دستشویی می‌خوابد.

نیمه راه: آزمایش اسپاگتی‌اوز

در ساعت ۸۴ جیمی رسماً به نیمه چالش می‌رسد. تیم تصمیم می‌گیرد این خبر را از طریق غذا به او برساند. آن‌ها اسپاگتی‌اوز با حروف الفبا برایش می‌فرستند و حروف را درهم می‌ریزند تا جیمی بتواند آن‌ها را کنار هم بگذارد و پیام را بخواند.

نتیجه نشان می‌دهد ذهن جیمی تا چه حد آسیب دیده است. او نام SpaghettiOs را به یاد نمی‌آورد و حتی برای نامیدن نان رول هم مکث می‌کند. متوجه حروف داخل غذا نمی‌شود و هر بار که حرفی پیدا می‌کند، فقط آن را می‌خورد. تیم بیرون با ناامیدی تماشا می‌کند. جیمی بعدها، وقتی فیلم را می‌بیند، می‌گوید امیدوار است قرار نبوده آن حروف کلمه‌ای بسازند، و به شوخی اضافه می‌کند که «مطمئناً» تیم چنین چیزی برایش نمی‌خواسته است. تیم هم پیش‌بینی می‌کند که جیمی وقتی بیرون بیاید و این صحنه را ببیند، احساس حماقت زیادی خواهد کرد.

گرسنگی ذهنی و چرخه شادی و افسردگی

در این مرحله نورهای شدید واقعاً آزارش می‌دهند، سردرد شدید دارد و احساس می‌کند خیلی گرسنه است. پزشک توضیح می‌دهد که جیمی همه کالری مورد نیازش را دریافت می‌کند، اما چون خیلی کم سرگرم شده، فکر می‌کند از گرسنگی می‌میرد. جیمی بارها و بارها محفظه غذا را چک می‌کند. کاری هم انجام می‌دهد که آن را «به طرز عجیبی آرامش‌بخش» می‌خواند، و وقتی خودش می‌پرسد آیا با این کار ضربه مغزی می‌شود، می‌پذیرد که احتمالاً باید بس کند.

یکی از روشن‌ترین توصیف‌های جیمی از وضعیتش مربوط به رسیدن یک بسته مک‌دونالد است. می‌گوید هر بار که غذا می‌خورد، انگار ۲۰ دقیقه شادی خالص را تجربه می‌کند و دوباره احساس انسان بودن دارد. اما به محض تمام شدن غذا، موجی از افسردگی سراغش می‌آید، چون از خودش می‌پرسد حالا چه کار کند. می‌گوید ثانیه‌ها در هم قاطی می‌شوند، اصلاً نمی‌داند ساعت چند است و ذهنش کم‌کم «به سمت حماقت تغییر شکل می‌دهد».

برای سرگرمی بیشتر، با کاغذ همبرگر مک‌دونالد و لیوان مسواکش بسکتبال بازی می‌کند. همچنین یادش می‌افتد که از اولین وعده یک بشقاب «فناناپذیر» داشته و آن را با فاصله زیاد پرتاب می‌کند.

روز چهارم: درخواست برای نماندن تسلیم

جیمی که حس می‌کند بالاخره در جایی می‌خواهد چالش را ترک کند، در روز چهارم از تیم می‌خواهد هر چقدر التماس کرد، فریاد زد یا خواهش کرد، نگذارند زودتر از اتاق بیرون برود.

غریزه‌اش به او می‌گوید ۱۱۳ ساعت گذشته و ۵۵ ساعت مانده است. از تدوینگر ویدیو می‌خواهد زمان واقعی باقی‌مانده را به بینندگان نشان دهد. پزشک پیش‌بینی می‌کند جیمی نسبت به اتفاقی که در حال رخ دادن است عصبانی و احتمالاً پارانوئید شود، و همین هم اتفاق می‌افتد. جیمی شروع می‌کند به شمردن دوربین‌ها و می‌پرسد آیا یک آدم حق ندارد حریم خصوصی داشته باشد. کلی دوربین ۲۴ ساعته او را زیر نظر دارند و می‌گوید دارد دیوانه می‌شود. او حتی با پرتاب اشیا به سمت دوربین، مثل بولینگ، سرگرم می‌شود و در این میان چیزی به انگشتش می‌خورد.

جیمی می‌گوید سختی این ویدیو را به شدت دست‌کم گرفته بود. فقط فکر کردن به آن اشک به چشمش می‌آورد و حالا حس می‌کند حیوان است و تمام حقوق انسانی‌اش را از دست داده. اگر مجبور باشد حدس بزند، می‌گوید در نیمه روز پنجم است. دلش برای دوست‌دخترش و گروه تنگ شده است، به تأکید خودش «حتی نولان». می‌گوید از نظر روحی در بدترین حالت ممکن است. حالا بعضی از خواب‌هایش درباره خودش در همین اتاق هستند: خواب می‌بیند روز ششم یا هفتم است، اما بیدار می‌شود و می‌فهمد خواب بوده.

استدلال جیمی برای تخمین زمان

در جایی جیمی سعی می‌کند با شواهد منطقی ثابت کند که ۳۳ ساعت از چالش باقی مانده است:

  1. پنج بار خوابیده است.
  2. معمولاً روزی یک بار اجابت مزاج دارد و از وقتی آمده پنج بار به دستشویی رفته است.
  3. موهای زیادی روی گردنش رشد کرده و این معمولاً حدود یک هفته طول می‌کشد.

می‌گوید اگر به هر دلیلی هنوز روز پنجم یا، خدای نکرده، روز چهارم باشد، عقلش را از دست می‌دهد.

پس از خوابی که در آن ماجرای شمردن تا ۱۰۰ هزار را دیده، تصمیم می‌گیرد هزار دور دور اتاق بدود و این کار را «به خاطر گذشته» توصیف می‌کند. خودش بعدها با دیدن فیلم می‌گوید واقعاً عجیب بود که برای حفظ حالش به راه رفتن در دایره متوسل شده بود. خیلی زود سرگیجه می‌گیرد و قبول می‌کند هزار دور خیلی زیاد است.

بازگشت بیلی و سوزی و انتقام آن‌ها

کارل دو نفر از شرکت‌کنندگان چالش «۱۰۰ روز گیر افتادن با همدیگر» را به صحنه می‌آورد. جیمی پیش‌تر خودش آن دو را ۱۰۰ روز گیر انداخته بود. وقتی از آن‌ها می‌پرسند چالش جیمی آسان‌تر است یا سخت‌تر، یکی پاسخ می‌دهد ترجیح می‌داد کس دیگری هم کنارش باشد.

حالا که ورق برگشته و جیمی در مکعب سفید است، بیلی و سوزی نقشه انتقام می‌کشند. اول یک سینی خالی برایش می‌فرستند. جیمی می‌گوید روی هر دلاری که در حساب بانکی‌اش دارد شرط می‌بندد که کارل همین حالا سر رسیده است. بعد خوراکی جلوی او می‌گیرند و می‌پرسند «گرسنه‌ای، جیمی؟». پزشک این صحنه را بیشترین سرگرمی‌ای می‌داند که جیمی در این چند روز داشته است. جیمی هم می‌پذیرد که باید به آن‌ها آفرین گفت و احتمالاً لیاقتش را داشته.

روزهای آخر: خواب به عنوان فرار

جیمی تصور می‌کند شاید بعد از مرگ همین اتفاق بیفتد، یعنی آدم تا ابد به اتاقی سفید مثل این برود، و آن را «مصیبت» می‌خواند. توضیح می‌دهد که وقتی می‌خوابد، خودش را در دنیای بیرون می‌بیند، اما بیدار که می‌شود افسرده، تنها و بدبخت است. به همین دلیل هرچه بیشتر بخوابد، شادتر است.

او یادآوری می‌کند که پیش‌تر هفت روز روی قایق و هفت روز زیر خاک گذرانده و حالا هفت روز در سلول انفرادی است، و می‌گوید اگر می‌دانست این کار چقدر سخت است، هرگز انجامش نمی‌داد. می‌گوید اگر ساعت بالای سمت چپ تصویر بیش از ۲۰ ساعت باقی‌مانده نشان دهد، عقلش را از دست می‌دهد. از تنهایی شدید و دلتنگی برای دوست‌دخترش حرف می‌زند و وضعیت را «شکنجه» می‌نامد. تیم بیرون می‌پرسد آیا دارد گریه می‌کند. پزشک رفتار او را به یک بچه تشبیه می‌کند: روی زمین چرت می‌زند، چیزها را پرت می‌کند، قشقرق به پا می‌کند و وقتی خوراکی می‌گیرد خوشحال می‌شود.

۲۴ ساعتی که تمام نمی‌شد

جیمی فکر می‌کند فقط هشت ساعت مانده و دعا می‌کند که درست باشد. کمی بعد اعلام می‌کند آخرین وعده‌اش را می‌خورد و بعد بیرون می‌رود. تیم بیرون تعجب می‌کند، چون در آن لحظه دقیقاً ۲۴ ساعت باقی مانده است. پزشک پیش‌بینی می‌کند که جیمی فکر می‌کند ساعت‌های آخر را خواب خواهد بود و «بیداری ناخوشایندی» در انتظارش است. یکی از اعضای تیم این وضعیت را نگران‌کننده می‌خواند.

جیمی به بهانه تمیز کردن اتاق خودش را مشغول می‌کند، اما خودش اعتراف می‌کند که فقط حوصله‌اش سر رفته است. می‌گوید فکر می‌کرد با شرکت در این آزمایش به شفافیت ذهنی بیشتری می‌رسد و شاید چیزی درباره خودش یاد بگیرد. اما تنها مهارت تازه‌ای که با خودش بیرون می‌برد، پرتاب کردن اشیا از در تسمه نقاله است، «یا شاید همین هم نه».

با گذشت زمان، امتناع او از پذیرفتن واقعیت آشکار می‌شود. می‌گوید محال است بیش از ۲۴ ساعت باقی مانده باشد و نمی‌تواند ۲۴ ساعت دیگر بماند، چون به حد خودش رسیده است. هر لحظه منتظر باز شدن در است. برای گذراندن وقت دوباره می‌شمارد، این بار تا بیش از ۵۴۲۵، و قسم می‌خورد صدایی از بیرون شنیده. بعد بارها تکرار می‌کند که غمگین است، نمی‌خواهد آنجا باشد و این وضعیت «اصلاً انسانی نیست».

تیم بیرون هم نگران است. یکی می‌پرسد جیمی پس از بیرون آمدن چطور رفتار خواهد کرد و آیا آدم جدیدی خواهد بود. دیگری می‌گوید هیچ‌وقت او را تا این حد تحت فشار نگذاشته بودند و دلیلش را محرومیت کامل از ارتباط انسانی می‌داند. توصیه این است که با او مهربان باشند، مثل بچه‌ای که از چرت بیدار می‌شود.

بیرون آمدن

ده دقیقه مانده به پایان، تیم آماده می‌شود. شمارش معکوس آغاز می‌شود و جیمی وسط شمارش متوجه می‌شود حتی شلوار به پا ندارد. در که باز می‌شود، اولین جمله‌هایش این است که بیرون آن‌قدرها هم روشن نیست و سرش کمی سبک شده. می‌گوید عجیب است، اما بعد از این چالش یادش رفته چطور باید با آدم‌ها ارتباط برقرار کند. خیره نشدن به نور شدید را تسکین‌دهنده می‌داند و سقف بیرون را «فوق‌العاده» توصیف می‌کند. یکی از دوستانش می‌گوید او را در این چند وقت این‌قدر شاد ندیده بود.

جیمی اعتراف می‌کند فکر می‌کرد تا ابد همان ۲۴ ساعت باقی خواهد ماند. سپس از همه می‌خواهد دنبالش بیرون بروند، چون می‌خواهد خورشید را ببیند. اما بیرون هوا تاریک است. ویدیو با این جمله او تمام می‌شود که دیدن دنیای بیرون خیلی خوب است.