صد نفر از یک تا صدساله در محفظه‌های شیشه‌ای: چه کسی آخر از همه بیرون می‌آید؟

باز کردن در YouTube ↗
مرور کلی

مستربیست در این ویدیو صد نفر را کنار هم قرار می‌دهد که سنشان از یک سال تا صد سال است. هر کدام در یک محفظهٔ شیشه‌ای جداگانه قرار دارند و آخرین نفری که محفظه‌اش را ترک کند، نیم میلیون دلار می‌برد. پرسش اصلی را خود او در ابتدا مطرح می‌کند: «ببینیم کدام سن بهتر است.» در طول حدود هشت روز، این رقابت از یک آزمون ساده در تحمل به بازی‌ای پیچیده‌تر تبدیل می‌شود که در آن اتحاد، دروغ، رأی‌گیری و در نهایت صداقت تعیین‌کننده‌اند.

13 دقیقه مطالعه

آغاز چالش و انگیزه‌های شرکت‌کنندگان

در همان معرفی اولیه، شرکت‌کنندگان انگیزه‌هایشان را می‌گویند. یک نمایندهٔ ۳۱ ساله‌ها می‌گوید بهترین دید و بیشترین انگیزه را دارد. پدری می‌گوید دخترش شنبه سه‌ساله می‌شود و خطاب به او قول می‌دهد جایزه را برایش ببرد. یک ۶۹ ساله هم می‌گوید سرحال است و فقط به بردن فکر می‌کند.

مستربیست توضیح می‌دهد که بیش از ۳۰۰ دوربین در همه‌جا نصب کرده است تا تمام حرکات شرکت‌کنندگان زیر نظر باشد.

استراتژی سروصدای بچه‌ها و نخستین خروج‌ها

اولین چیزی که به گفتهٔ مستربیست به چشم آمد، استراتژی عجیب بچه‌ها بود. یکی از آن‌ها توضیح می‌دهد که می‌خواهد آن‌قدر سروصدا کند که بقیه نتوانند بخوابند و زودتر بیرون بروند. به روایت مستربیست، این روش واقعاً جواب داد. سالمندان اصلاً از آن خوششان نیامد و به‌سرعت شروع به ترک چالش کردند. یکی از آن‌ها می‌پرسد: «می‌شود یکی آن دختر را ساکت کند؟» حتی بعضی از خود بچه‌ها هم به همین دلیل بیرون رفتند.

در میان کسانی که زود بیرون آمدند، صحنه‌ای طنزآمیز هم هست. مستربیست به یکی از خارج‌شدگان می‌گوید خبر خوبی برایش دارد: بیشتر از آن بچهٔ یک‌ساله دوام آورده است. یکی دیگر از شرکت‌کنندگان می‌گوید سرباز جنگ جهانی دوم بوده و این چالش برایش مثل آب خوردن است. مستربیست از خدمت او قدردانی می‌کند.

تنها گذاشتن شرکت‌کنندگان و موج دوم انصراف

چند ساعت پس از شروع، ده نفر بیرون رفته بودند. تیم تصمیم گرفت تا آخر روز کاری به شرکت‌کنندگان نداشته باشد و همین باعث شد افراد بیشتری چالش را ترک کنند. دلایلی که می‌آوردند ساده و انسانی بود: یکی می‌خواست به خانه برود و بچه‌هایش را ببیند، یکی باید به مدرسه می‌رفت، یکی می‌گفت این چالش مناسب سنش نیست و دیگری حوصله‌اش سر رفته بود و دلش برای سگش تنگ شده بود. به خارج‌شدگان پولی هم بابت شرکت در بازی داده شد.

در مقابل، بعضی‌ها مصمم‌تر به ماندن بودند. یک نفر می‌گفت آدم خانواده‌دوستی است و امیدوار است بتواند وام دانشجویی خواهرش را تسویه کند. یکی دیگر با یکی از نوه‌هایش قرار گذاشته بود نشان دهد در ۷۰ سالگی چقدر قوی است. یکی هم گفت اصلاً استراتژی نمی‌خواهد و تا کریسمس دوام می‌آورد.

روز دوم: خداحافظی صدساله و جنگ با بی‌حوصلگی

روز دوم با ۷۶ نفر آغاز شد. مستربیست به سراغ شرکت‌کنندهٔ صدساله رفت. او ابتدا اعلام کرد بیدار است، اما وقتی از او پرسیده شد ادامه می‌دهد یا نه، گفت فکر می‌کند می‌خواهد انصراف بدهد و این تجربه چیزی است که خانواده‌اش هرگز فراموش نمی‌کنند. مستربیست به شوخی گفت او هم در جنگ جهانی جنگیده و هم در یک ویدیوی مستربیست شرکت کرده است.

مستربیست می‌گوید همیشه برایش جالب است که آدم‌ها در چالش‌هایی از این دست چطور با بی‌حوصلگی می‌جنگند. یکی با رژ لب روی دیوار نقاشی کشیده بود، بعضی‌ها با دئودورانت روی دیوار نقاشی می‌کردند و بعضی‌ها قلعهٔ بالشی می‌ساختند. برای شکستن این روند، تیم تصمیم گرفت به شرکت‌کنندگان فرصت بدهد که خودشان چالش را سخت‌تر کنند.

رأی‌گیری اول و بازی غول‌پیکر سه لیوان

پس از ۲۴ ساعت، در هر محفظه یک دکمهٔ سبز و یک دکمهٔ قرمز قرار گرفت. اگر اکثریت سبز را می‌زدند، چالشی برگزار می‌شد که عدهٔ زیادی را حذف می‌کرد. اگر قرمز را می‌زدند، بازی بدون چالش ادامه پیدا می‌کرد. بعضی قرمز را زدند و پرسیدند چرا باید بی‌دلیل ریسک کنند. دیگران آماده بودند «یک‌کم آدم کم کنند». نتیجه ۶۳ رأی موافق در برابر ۱۳ رأی مخالف بود.

چالش، نسخهٔ بزرگ‌شدهٔ بازی سه لیوان و یک توپ بود. توپ زیر یکی از سه لیوان قرار گرفت و نولان و چندلر آن‌ها را جابه‌جا کردند. هرکس جای توپ را به خاطر می‌سپرد، در بازی می‌ماند. یکی از شرکت‌کنندگان می‌گفت پسرها آن‌قدر بامزه‌اند که تمرکز روی لیوان‌ها سخت می‌شود. مستربیست هم با فریادهایی مثل «آنجا چیست؟» سعی کرد حواس‌ها را پرت کند. خیلی‌ها گول نخوردند، اما به گفتهٔ خودش این ترفند روی یک مرد ۸۲ ساله جواب داد.

کسانی که رد توپ را گم کرده بودند مجبور شدند به همسایه‌هایشان اعتماد کنند. اینجا یک گروه استراتژی تازه‌ای در پیش گرفت: به هرکس که بپرسد، رنگ اشتباه بگویند. شرکت‌کنندگان حدود یک ساعت به لیوان‌ها خیره ماندند و در لحظهٔ رأی، سردرگمی آشکار بود: «او گفت قرمز»، «او گفت آبی»، «به او اعتماد نکن». فقط سه نفر سبز را انتخاب کردند که اشتباه بود. اکثریت آبی را انتخاب کرده بودند و درست گفته بودند.

پیامد دروغ‌ها و بالا گرفتن تنش

در پایان روز دوم فقط ۵۲ نفر باقی مانده بودند، یعنی تقریباً نیمی از شرکت‌کنندگان حذف شده بودند. دروغ‌گویی در بازی لیوان‌ها تنش جدی ایجاد کرد. گروهی از «آن پیرمرد» به‌عنوان دشمن یاد می‌کردند و می‌گفتند دو گروه با هم خوب نیستند. یکی از کسانی که رنگ اشتباه گفته بود توضیح داد که فقط شوخی می‌کردند و خوش می‌گذراندند، اما طرف مقابل برداشت بدی کرده است. یکی دیگر صریح‌تر گفت گفتن رنگ اشتباه برایشان لذت داشت، چون بقیه گیج شده بودند. در مقابل، کسی هشدار داد که اگر قرار است با دروغ ببری، این رسم بازی نیست. ناظری هم گفت این افراد عدهٔ زیادی را علیه خودشان کرده‌اند.

مستربیست در همین بخش توضیح می‌دهد که شرکت‌کنندگان چطور به دستشویی می‌روند. چون امکان لوله‌کشی برای هر صد اتاق وجود نداشت، دستشویی‌های سیار در نظر گرفته شده بود. شرکت‌کننده دکمه‌ای را فشار می‌داد، چراغ بیرون اتاق روشن می‌شد و کریس دستشویی را می‌آورد.

دعواها شخصی‌تر هم شد. یکی می‌خواست شمارهٔ ۲۲ حذف شود، چون قبلاً با هم بحثشان شده بود. کسی دیگری را عمداً آزار می‌داد تا او دلش بخواهد انصراف بدهد. این کشمکش‌ها باعث شد افراد بیشتری بیرون بروند. تا پایان روز سوم، شماره‌های ۵۴ و ۷۴ منفورترین شرکت‌کنندگان بودند.

رأی‌گیری دوم: حذف با رأی هم‌بازی‌ها

وسط روز چهارم، مستربیست دوباره رأی‌گیری کرد و هشدار داد که این چالش با قبلی فرق دارد و اگر رأی مثبت بدهند، خیلی‌ها حذف می‌شوند. یکی از موافقان گفت عاشق آشوب است و این‌طوری بیشتر خوش می‌گذرد. فقط ۹ نفر مخالفت کردند.

قاعدهٔ چالش این بود که هر نفر در ۶۰ ثانیه شمارهٔ یکی از شرکت‌کنندگان باقی‌مانده را روی کاغذ بنویسد و هرکس بیشترین رأی را بیاورد، حذف شود. این کار باید ده بار تکرار می‌شد. به گفتهٔ یکی از شرکت‌کنندگان، کسانی که در چالش قبلی به آن‌ها دروغ گفته شده بود حالا می‌خواستند دروغ‌گوها را بیرون کنند. رأی‌ها با دلیل همراه بود: یکی به ۵۴ رأی داد به‌خاطر «غرور و دروغ‌هایش»، دیگری به ۷۴ چون به نظرش آدم قدرشناسی نبود. یک گروه هم گفت کل بلوکشان به ۵۴ رأی داده‌اند.

مستربیست از «جنگی واقعی» میان ۷۴ و ۵۴ صحبت کرد. اختلاف فقط دو رأی بود و شمارهٔ ۷۴ با ۱۴ رأی حذف شد.

حذف ده‌ساله و قدرت پنجاه‌ساله‌ها

دور بعد، چند نفر تقریباً هم‌زمان به این نتیجه رسیده بودند که شمارهٔ ۱۰، یعنی پسر ده‌ساله، باید برود. یکی از او دلخور بود که بی‌دلیل علیهش رأی داده است. دیگری می‌گفت ذهنش قوی است و اگر تا آخر بماند، ممکن است برنده شود. یکی هم گفت ده‌ساله مورد علاقه‌اش است، ولی ناچار به او رأی داده، چون می‌ترسید در غیر این صورت خودش هدف قرار بگیرد. رأی‌های زیادی به او داده شد و او نخستین دهه‌ای بود که حذف شد. مستربیست به او گفت از کل ردیفش بیشتر دوام آورده و تنها دلیل حذفش این بود که از او می‌ترسیدند. به گفتهٔ خودش آن‌قدر دلش برای او سوخت که او را روی صحنه آورد تا بقیهٔ چالش را با او اجرا کند. سپس تقریباً همه به شمارهٔ ۱۴ رأی دادند.

مستربیست تعیین‌کننده‌ترین نیروی این مرحله را پنجاه‌ساله‌ها می‌داند. به گفتهٔ او آن‌ها مصمم بودند افراد را حذف کنند و از نظر تعداد رأی هم بیشترین قدرت را داشتند. شمارهٔ ۷۳ با ۱۵ رأی و سپس ۷۱ هم با ۱۵ رأی حذف شدند. مستربیست گمان می‌کرد پنجاه‌ساله‌ها شاید به‌تنهایی بتوانند همهٔ هفتادساله‌ها را حذف کنند، و یکی از شرکت‌کنندگان گفت هرگز این‌قدر از پنجاه‌ساله‌ها نترسیده بوده است. پس از آن شماره‌های ۷۵ و ۶۹، شمارهٔ ۳۵ با ۹ رأی (که رأی‌دهندگانش گفتند کاملاً تصادفی انتخاب کرده‌اند) و شمارهٔ ۲۱ بیرون رفتند.

لحظهٔ احساسی این مرحله حذف شمارهٔ ۹۶ بود. بیش از نیمی از شرکت‌کنندگان به او رأی دادند. مستربیست گفت آن‌ها را اصلاً نمی‌فهمد، چون او بزرگ‌ترین تهدید نبود. شمارهٔ ۹۶ اما با آرامش گفت اگر این چیزی است که همه می‌خواهند، او خوشحال است، و از همه تشکر کرد. به‌خاطر اتحاد پنجاه‌ساله‌ها، آن‌ها بدون آسیب از کل این رأی‌گیری گذشتند و شمارهٔ ۵۴ هم، به تعبیر مستربیست «به طرز عجیبی»، باز حذف نشد.

جنگا: پایان حضور بالای شصت‌ساله‌ها

در رأی‌گیری بعدی، بعضی می‌گفتند می‌توانند صبر کنند و مطمئن‌اند اگر چالشی نباشد برنده می‌شوند. یکی می‌گفت قسط خانه‌اش پرداخت شده، آمادهٔ بازنشستگی است و می‌تواند صبر کند. دیگری معتقد بود شانسش با هر چالش بیشتر می‌شود. مستربیست اعلام کرد بیست نفر به چالش رأی داده‌اند و پرسید چرا این‌قدر ریسک می‌کنند.

در هر محفظه یک برج جنگا قرار گرفت. شرکت‌کنندگان باید بلوک‌ها را یکی‌یکی، به‌جز بلوک‌های قرمز، بیرون می‌کشیدند و هرکس برجش فرو می‌ریخت حذف می‌شد. این روند تا باقی ماندن فقط ۱۰ نفر ادامه پیدا کرد. فضای این بخش پر از استرس بود: یکی از بالا رفتن ضربان قلبش می‌گفت، یکی دیگر منتظر صدای فرو ریختن بلوک‌ها بود، و برج یکی از شرکت‌کنندگان به گفتهٔ ناظری تا آن لحظه سی بار کج شده بود. وقتی آخرین حذف رخ داد، یکی از بازماندگان فریاد زد که جزو ده نفر باقی‌مانده است و فرزند یکی دیگر گفت اگر مامان ۵۰۰ هزار دلار ببرد، به دیزنی‌ورلد می‌روند.

به گفتهٔ مستربیست، این چالش باعث شد همهٔ افراد بالای ۶۰ سال حذف شوند و نیمهٔ راست صحنه خالی بماند. پانزده محفظه تخریب شد و جای هر حذف‌شده با یک ضربدر علامت خورد. مستربیست حدس می‌زد شرکت‌کنندگان فردا دیگر به چالش رأی نمی‌دهند، اما این‌طور نشد. ده نفر باقی‌مانده با میکروفون رأی دادند و همه گفتند چالش می‌خواهند. یکی گفت اگر قرار است برود، ترجیح می‌دهد سر یک چالش برود تا اینکه همین‌طوری رها کند. جوان‌ترین فرد باقی‌مانده هم گفت تا اینجا نیامده که بی‌خیال شود.

بازی تیله: از شیر یا خط تا سنگ‌کاغذقیچی

مستربیست می‌گوید مخاطبان در ویدیوی «بازی مرکب» عاشق بازی تیله شده بودند و برای همین آن را برگرداند. هر شرکت‌کننده با همسایه‌اش رو در رو می‌شد. هرکدام ۱۰ تیله داشتند و خودشان نوع بازی را انتخاب می‌کردند. تا پایان ۳۰ دقیقه، فقط کسی که ۲۰ تیله داشت به مرحلهٔ بعد می‌رفت.

یک جفت فقط می‌خواستند زود تمامش کنند و کار را به یک شیر یا خط «۵۰۰ هزار دلاری» سپردند. در جفت دیگری، برنده هنگام شمارش فقط ۱۹ تیله داشت، یعنی یکی کم بود. طرف مقابل گفت چیزی پنهان نکرده است. با هفت دقیقه وقت باقی‌مانده، تیله پیدا شد: لای ملحفه بود. در جفتی دیگر، کسی که فقط دو تیله داشت همه‌چیز را به دست حریفش سپرد و یک تیلهٔ آخر هم پرتاب شد اما نرفت.

جذاب‌ترین لحظه، سنگ‌کاغذقیچی بود. دو حریف بارها هم‌زمان یک حرکت را آوردند. یکی یادآوری کرد که قرار بود هر دو به خانه بروند، یعنی یکی‌شان باید بازی دیگری انتخاب کند. سپس یک دور «همه یا هیچ» برای همهٔ تیله‌ها پیشنهاد شد، در حالی که یکی ۱۴ و دیگری ۶ تیله داشت. مستربیست پرسید چرا با این برتری ریسک می‌کند. در نهایت شمارهٔ ۵۴ همه را برد و باز هم از حذف گریخت. در آخرین جفت، دو حریف پیش از شروع به هم گفتند «دوستت دارم» و بازنده گفت به آدم فوق‌العاده‌ای باخته است. پنج نفر باقی ماندند: شماره‌های ۲۳، ۴۰، ۴۳، ۵۲ و ۵۴. یکی از آن‌ها گفت امروز تولد دخترش است و تازه دارد حس می‌کند که پیش او نیست.

داوری حذف‌شده‌ها

مستربیست از پنج نفر پرسید آیا می‌خواهند با یک چالش دیگر تعداد را کمتر کنند و همه گفتند بله. این بار ۹۵ نفری که قبلاً حذف شده بودند رأی می‌دادند و سه نفری که بیشترین رأی را می‌آوردند بیرون می‌رفتند. بعضی نگران بودند، چون می‌دانستند رفتارشان با دیگران همیشه خوب نبوده. یکی خوشحال بود که با کسی دشمنی نکرده است. مستربیست از یکی پرسید آیا حاضر است روی ۵۰۰ هزار دلار شرط ببندد که حذف‌شده‌ها از او خوششان می‌آید، و او گفت از آن مطمئن نیست.

جو (شمارهٔ ۴۰) فقط ده رأی آورد و امن ماند. سپس شمارهٔ ۲۳ حذف شد. او بعداً گفت حذف شدن از جمع پنج نفر برتر بعد از این‌همه پیشروی واقعاً دردناک بود. نفر بعدی با ۱۵ رأی حذف شد و گفت بعد از حدود هفت روز ماندن و نزدیک شدن به جایزه، از دست دادنش واقعاً سخت است.

در آخر نوبت شمارهٔ ۵۴ رسید که خودش پیشاپیش گفت می‌داند بیشترین رأی را آورده است. حدسش درست بود و ۳۷ رأی گرفت. شخصیتی که بارها از حذف گریخته بود، سرانجام با رأی حذف‌شده‌ها کنار رفت. شمارهٔ ۵۲ هم باقی ماند و گفت حالا شانسی ۵۰ درصدی برای بردن ۵۰۰ هزار دلار دارد.

به‌عنوان پاداش رسیدن به دو نفر نهایی، سورپرایزی در کار بود. پرده کنار رفت و خانوادهٔ فینالیستی که تولد دخترش را از دست داده بود وارد شدند. مستربیست گفت نمی‌گذارد او تولد دخترش را از دست بدهد. خانواده به او گفتند برد یا باخت، به او افتخار می‌کنند. او گفت هیچ چیزی بیشتر از این نمی‌خواست و حالا آماده است.

روز هشتم: بلوف کیف‌ها

شماره‌های ۵۲ و ۴۰ بیش از یک هفته در محفظه‌ها زندگی کرده بودند. یکی گفت در هر چالش فکر می‌کرد حذف می‌شود، اما از پسش برآمد. دیگری گفت حالا جایزه دست‌یافتنی‌تر به نظر می‌رسد، چون رقابت دیگر با ۹۸ نفر نیست و فقط با یک نفر است. آن‌ها می‌دانستند یک روز بیشتر ماندن کسی را وادار به انصراف نمی‌کند و چیزی لازم است که واقعاً یکی را مجبور به رفتن کند. مستربیست هم گفت به آن‌ها فرصت داد به چالش نه بگویند، ولی رأی دادند و حالا روی ۵۰۰ هزار دلار قمار می‌کنند.

در یکی از دو کیف یک چک ۵۰۰ هزار دلاری بود. همهٔ افراد حاضر در صحنه، حتی فیلم‌بردارها، چشم‌بند زدند تا مستربیست کیف‌ها را جابه‌جا کند. سپس با شیر یا خط مشخص شد چه کسی می‌تواند داخل کیفش را ببیند. شمارهٔ ۵۲ «شیر» را انتخاب کرد اما خط آمد، پس جو داخل کیفش را دید. حالا ۵۲ باید تصمیم می‌گرفت کیف خودش را نگه دارد یا کیف جو را بگیرد. به تعبیر خود شرکت‌کنندگان، بازی‌ای به سبک بلوف‌زنی بود.

جو بی‌پرده گفت ۵۰۰ هزار دلار در کیف اوست. گفت لوگوی مستربیست و چک را داخلش دیده است. وقتی پرسیده شد آیا دروغ می‌گوید، جواب داد: «تو این چند روز با من بودی، چی فکر می‌کنی؟» شمارهٔ ۵۲ گفت فکر نمی‌کند پول در کیف جو باشد و گمان می‌کند پیش خودش است. جو قسم خورد که پول در کیف اوست، اما ۵۲ کیف خودش را نگه داشت.

کیف جو باز شد و پول واقعاً در آن بود. مستربیست با هیجان یادآوری کرد که این مرد واقعاً گفته بود پول در کیف خودش است. جو راست گفت و برد. کسانی که از ابتدا از او حمایت کرده بودند گفتند همیشه می‌گفتند آدم‌های خوب هم می‌توانند برنده شوند. همان جمله‌ای که روز چهارم در اعتراض به دروغ‌گویی گفته شده بود، این بار در پایان تکرار شد: «صداقت داشتن جواب می‌دهد.»

برای اینکه باخت برای شمارهٔ ۵۲ خیلی تلخ نباشد، مستربیست ۱۰ هزار دلار و یک سفر خانوادگی به دیزنی‌لند به او هدیه داد. ماجرایی که با سروصدای بچه‌ها، دروغ‌های بازی لیوان‌ها و اتحاد پنجاه‌ساله‌ها پیش رفته بود، با پیروزی کسی به پایان رسید که در لحظهٔ آخر حقیقت را گفت و طرف مقابل باورش نکرد.